پیکرم طراوت خود را در سقوطی بی انتها از دست دادند و تنم ریل قطاریست که بلیطش را ندارم!
تمام نشاطم را در یک حادسه جانگداز از دست دادم و انچه برایم باقیست حسرتی نا تمام است!
هر ان از اشک لبریزم و ارزوهایم به سیاه چال پیوسته اند!
اری عشق هست و گرمی دستهایی که میستایمش اما غم کنار لبخندهایم جاودانه شد!
روزهایم تلخ است و ارزوهایم پلاسیده اند!
لگدهای شیطنت بارم به زباله دان تاریخ پیوسته و من رنجورم از اینهمه درد! از اینهمه نا توانی! از پاهایی که به زمین کشیده میشود! از شعفی که دیگر در خانه ام را نمیکوبد!
اینک لنگ لنگان کوره راه زندگی ام را میپیمایم! و گاه از شبیخون بیرحمانه جنایتی که در حق پیکر نحیفم شده بر زمین میافتم و خاک بر سر میسایم که حق من از زندگی این نبود! هرگز این نبود!
در هر قدم ناقصم از خود م خدایی که هرگز ندیدمش هزار بار میپرسم اخر چرا؟؟ به چه جرمی؟
به چه جرمی ارزوهایم و نشاط روزهای جوانیم را از من دزدیدی؟
وقتی که نا توان و بی پناه درمانده پس کوچه های شهری دور بودم دل زمین برای یتیمی ام نسوخت و اسمان قطره ای هم نبارید!
هر بار هر روز هر لحظه که تازیانه به روزهایم کوفتند و من تاوان مرگبار اشتباهات دیگران را دادم هیچ کوهی نلرزید!
ان صبح سیاه که سقوط کردم در تقویم هیچ خدایی ثبت نشد~
چرا زمین دهان باز نکرد تا اینهمه نامرد را در خود ببلعد؟
چرا اسمان از خشم رعدی نیاورد تا در عصیان بی گناهی من این همه وحشی صفت را به اتش بکشد؟
چرا پرنده ای بالهایش را به معصومیت طفل کوچکم برای نجات مادری که به چنگال مرگ میرفت وام نداد؟
بهت زده ام از پاهایی که ناتوانند! از اقیانوس بی کران ارزوهای کالم که کویر شد!
چقدر دورم از دختر رویا فروشی که هر لحظه در گردابه اندوه فروتر میروفت و بیشتر رویا میکاشت!
چه دورم از انهمه امید بی پایان! از پاهایی که همه شهر را با تمام خستگی اش سلام میداد!
چیزی ندارم از خودم! نگاه تو تنها دلیل بودن من است!
دریغم مدار..........
