تبليغاتX
مثل هیچکس
یکشنبه یازدهم فروردین 1387

 

خوابهایی که ندیدم به حقیقت پیوست
چشممان بود به ایینه و ایینه شکست

 گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است
ادم از تلخی این تجربه ها میفهمد که به زیبایی ایینه نباید دل بست
کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست
قسمتم در بدری بود همین است که است
در دلم هرچه در و پنجره دیدم بستم

راه را بر همه چیز وهمه کس باید بست
چمدان بسته ام و عازم خلوت شده ام

غزل و خلوت و سیگار
و خدایی هم هست...

گاهی وقتا فقط تو یه لحظه اتفاق میفته و تو باید همون لحظه تصمیم بگیری اره یا نه؟فرصت یه ثانیه فکر کردنم نداری فقط بگو اره یا نه؟

بالاخره این درس ما داره تموم میشه و این ترم واقعا ترم اخرمه!

خدایا چی میشد تو این سال نویی یه حالی به همه میدادی و یه ارزوی کالشونو براورده میکردی؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:12  توسط مامی خرگوشه  | 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
سلام

این روزا تقریبا بیشتر روزو فکر میکنم

به خودم به فردا به ارزوهای چال شدم

 به چیزایی که فکر میکردم هست اما نبود مثل عشق که فقط در حد یه دروغ شاخ دار مطرحه

مثل زندگی زناشویی که عین صدای دهل شنیدنش فقط از دور خوشه و وقتی بهش نزدیک میشی گوشتو کر میکنه

واسه چی ازدواج میکنیم؟ که یکیو داشته باشی که هر روز باهاش جنگ اعصاب داشته باشیم؟ که یکی باشه که دق و دلیهای روزمرموتو رو سرش خالی کنیم؟ که یه بچه بیاد وسط و بشه یه بهانه واسه  ادامه دادن به اصطلاح زندگیمون؟

این وسط چی شبیه زندگیه؟ دعواها؟ دروغا؟ خیانتا؟

یعنی همه زندگی همینه؟

وقتی دلت با من نیست وقتی دلم مال تو نیست وقتی حرف همو نمیفهمیم وقتی هر کدومومموت دلمون به یه چیز دیگه غیر از همدیگه خوشه معنی این با هم بودن چیه؟

وقتی محرم دلم نیستی چه فایده که محرم تنم باشی؟

یکی به من یگه معنی محرم چیه؟

وقتی فکر میکنم و جواب سوالامو پیدا نمیکنم کلافه میشم!

گذشت ! زمان پدر مادرامون گذشت!

وای به حال بچه هامون!!!

وای به حال خودمون!!! 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:49  توسط مامی خرگوشه  | 

پنجشنبه نهم اسفند 1386
سلام

خیلی وقته ننوشتم خیلی وقته

دلم واسه خودم دنیام و اینجا تنگ شده

چقدر حرف کف دلم به گل نشسته

چقدر بغض بیخ گلومه

از امروز دوباره مینویسم  دوباره مینویسم

 دفتر زندگیم به ورقهای اخرش رسیده تا چند ماه دیگه همه چی تموم میشه

لحظه هام پر شده از نگرانی و دلتنگی شوک فردایی نا معلوم!!!

ديگر چه فايده

چيزي به ياد نمي آورم
نه از دندان هاي شيري خاك شده
پاي درخت سيب و
نه از مشق هاي دو خط در ميان عيد و
نه از شكاف هاي جمجمه ام
صفحه ي سيزده از فصل چهارم تقويم كدام سال سياه بود ؟
نمي دانم
فقط بعد ها شنيده ام
كه يك نفر آمده با دست هاي پر از گچ
و روي تخته سياه خيابان
كروكي اقبال مرا كشيده و رفته است
و بعد ها از عابرين سوال كرده
من آن روز
با شاخه گلي شكسته ، گوشه ي لبهام
سراغ تو را با لهجه ي كدام پرنده گرفتم
ديگر چه فايده
كه خيره بمانم به سپيدي اين سقف ؟
من كه چيزي به ياد ندارم
جز اينكه به احتمال قوي
ديري است با له شدن الفت گرفته ام
و ديگر كسي صداي كشيده اي كه حتي شبيه نام تو باشد
از ميان لب هاي من نشنيده ست

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:34  توسط مامی خرگوشه  | 

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
دلم شکسته و قلبم سخت ویران است

شکنجه گاه من اینجا میان دیوان است

میان اتش کینه میان قهر و غضب

میان به رخ کشیدن دین و ایمان است

دلم گرفته و ارکیده ام چه حیران است

و دشت عاطفه امروز کویر و طوفان است

رسم ایینه شکستن غرور و بدبینی است

چه ساده است دلم که هنوز سر پیمان است

قرار ما رز سیاه و تگرگ و خاک نبود

چه شد که کاخ خاطره ات اینچنین پریشان است؟

پری قشنگ دریایی به من میگفت:

دلت به سان کبوتر ز غم گریزان است

لیک شاهزاده کوچک شهر خوشبختی

سالهاست که رفته و یادش به نسیان است

کاش میشد بفهمم از چه گناه

شادی ام رفته سر به گریبان است

و جنگل ترد ارزوهایم

از چه خاموش و سرد و بی جان است.

هنجارسازهای بی هنجار

چاقو دسته خودش را نمیبرداما چرا نمیبرد؟یعنی نباید ببرد؟نمیتواند ببرد؟به نظر من نکته اصلی همین است یعنی چاقو نمیتواند دسته خودش را ببرد نه این که نخواهد

بنابراین نمیتوان این ضرب المثل را به حساب نان قرض دادن گذاشت و هر جا که کسی هوای کس دیگری را داشت یا سعی کرد عیب و ایرادهای کار ادمی را که به شکلی به او وابسته است بپوشاند پای این  ضرب المثل را وسط کشید

به گمان من علت اینکه چاقو دسته خودش را نمیبرد این است که تیغه چاقو جوری به دسته اش وصل شده است که تیزی اش هیچ جور به طرف دسته برنمیگرددو اگر چاقویی بسازند که این ایراد را نداشته باشد ان وقت چاقو دسته خودش را هم خواهد برید و اگر بپذیریم که خاصیت چاقو و اصلا علت وجودی ان *بریدن*است چاقویی که به هر دلیل نتواند دسته خودش را ببرد عیب دارد و ناقص است و یک چاقو وقتی چاقویی واقعی و کامل است که بتواند همه چیز را ببرد حتی دسته خودش را

حالا حکایت دسته و چاقو بر میگردد به حکایت دیگری.

ما ادمها عادت کرده ایم که همیشه از خودمان تعریف کنیم جرات این را نداریم که عیبها و ایرادهایمان را حتی به خودمان بازگو کنیم و این قضیه هم برمیگردد به این اصل مهمتر که ما اصولا از تعریف و تمجید درباره خودمان خوشمان میاید و بدتر از ان اینکه ما اصولا یاد نگرفته ایم انتقادپذیر باشیم چون ظاهرا گوشهایمان طوری طراحی شده است که فقط تمایل به شنیدن تعریف و تمجید دارد و فرق نمیکند که روزنامه نگار باشیم یا سیاستمدار کارمند دولت باشیم یا کارگر ساده راننده تاکسی باشیم یا مسافر اما در عین حال همیشه برای انتقاد از دیگران اماده ایم و البته به این نکته ظریف هم توجهی نداریم که گوشهای دیگران هم درست مثل گوشهای ما طراحی شده و تمایلی به شنیدن انتقاد ندارد

برای همین من پذیرفته ام که به اشکارا از ضعفها و عیبهای اطرافیانم حرف نزنم چرا که پذیرفته ام چاقو دسته خودش را نمیبرد و نه این که نخواهدبلکه نمیتواندو صلاح هم نیست که بتواند و اصلا تیغه چاقو طوری طراحی شده که دسته اش را نبرد حتی اگر لازم باشدبریدن این دسته و انوقت باید به جای چاقوی مالوف و خودی اره بیاورند از جای دیگر.

اما اگر چاقویی بود یا باشد که جرات و توان و تیزی بریدن دسته خودش را داشت بسا که چنین چاقویی خوش تراشتر زیباتر و ارزشمندتر حتی از گرانبهاترین چاقوهای جهان میشد و چنین چاقویی لابد دسته اش را میبرید به ظرافت و چنان تراش میداد به زیبایی و چنان میاراست به زیور که بی بدیل ترین باشد و چرا نباید چنین باشد و چنین باشیم و چرا چاقوها همیشه دسته چاقوهای دیگر را میبرند اگر ببرند و همیشه هم از سر غیظ. و چرا دست کم به سعه صدر چنین ازمونی را تحمل نکنیم که یک بار هم چاقویی برای بریدن دسته خودش کمر خم کند و اما......

خوب اگه از این حرفام سر در اوردین که خوش به حالتون و در موردش خوب فکر کنین اگرم سردر نیاوردین که بی خیال شین و خیلی به خودتون فشار نیارین

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:27  توسط مامی خرگوشه  |