تبليغاتX
مثل هیچکس
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
اگر به خانه من میایی

برای من ای مهربان چراغی بیاور

و یک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

سلام

اپ دونیم کار نمیکنه نمیدونم چشه ولی برای اینکه یه چیز گفته باشم دارم اپ میکنم ببخشید دیگه

ای کاش میدانستی که در همه ثانیه هایی که دیوانه وار پیکر خود را بز زمان میکوبند و میروند در همه سالهایی که بی بهانه سبز میشوند در همه پسکوچه های دلتنگی در پس همه نگاهها و حرفها در پستوی دلم مجنون وار میجویمت ای کاش میدانستی که زمان هم نتوانست تو را از من بگیرد و یادت هر لحظه که میگذرد برایم عزیزتر میشود چه کنم باغم نداشتن تو؟چگونه یاد عزیزت از خاطرم خواهد رفت؟چگونه ای مهربان من ؟چگونه؟کاش به تو میگفتم کاش میگفتم که ارزویم تنها فداکردن جان و زندگی ام برای تو بود کاش به تو میگفتم که نفسم بسته به ساز صدای توست  کاش میگفتم اگر با من باشی تمام شهرهایم به نور میرسد کاش میگفتم اما چه کنم؟چه کنم که هر گاه که جوشش نگاه پرخروشت رامیدیدم دستهای راکدم به انعطاف دلپذیر نفسهایت رشک میبرد تو ولی میدانستی تمام حرفهای نگفته ام را تمام شعرهای نخوانده ام را تمام غزل های ناتمامم را تنها تو میدانستی اما؟؟؟...

دلم گرفته و به وسعت همه یلداها غمگینم نمیدونم چم شده؟راستش خسته ام خسته خسته از این زندگی نکبت بار از اینهمه درد سر  از اینهمه مشکل از اینکه هر چاهی رو پر میکنم گیر یه عمیقترش میفتم از این بار سنگین مسئولیت که دارم تنهایی به دوش میکشم خیلی حرفا رو نمیتونم بگم از اینهمه حرف نگفته خسته ام از روزهای نا معلوم اینده از امیدهای واهی از نبودنش از گم کردنشون از هر چی غم تو دلم دارم خسته ام دیگه نمیکشم نمیگم بریدم نه من تا اخر راه میرم اما یه هوای تازه میخوام دیگه نمیتونم نفس بکشم کاش یکی روداشتم که میتونستم بهش تکیه کنم پاپی خرگوشه خیلی نازکتر از ایناست که من بتونم بهش تکیه کنم اون همه امیدش منم من اگه خم بشم اون میشکنه کاش دیوارم اینجا بود اما افسوس افسوس که در هجوم بی وقفه تلاطم دریا شکست افسوس که ویران شد و جز ویرانه اش برایم چیزی باقی نگذاشت از سایه بودن خسته ام به خدا خسته ام دلم تنگ است تنگ جرعه ارامش و خوشبختی از این دلواپسی های مدام خسته ام از کابوس های شبانه ام از هق هق بی صدای اشکهایم از بغض های فرو خورده ام از دل شکسته ام خسته ام خسته خسته زخم دلم هر بار التیام نیافته تازه میشود از اینهمه کهنه زخم که بر دلم دارم خسته ام کاش جای امنی برای ارزوهایم بود از شکستن تک تک ارزوهایم بی زارم و صدای خرد شدن رویاهای محالم دیوانه ام میکند خیلی تنهام نبودن و بی وفایی ستاره دردهامو بیشتر میکنه چقدر صادقانه دوستش داشتم و چه قدر نامهربان بود که دلم را شکست دلم را در دست گرفته بودم و قطره قطره اب شدنش را میدیم و او میخندید انقدر خسته ام که یارای رفتنم نیست کاش میشد که زمان را نگه دارم و دوباره از نو بنویسم

خدایا از سنگینی غمهای دلمان بکاه و به شیرینی لبخندمان بیفزا امین

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:20  توسط مامی خرگوشه  | 

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384
نگاهت سایبان چشمهایم

غمت رنگین کمان چشمهایم

ببین ای خوب من تصویر کردم

تو را در اسمان چشمهایم

سلام

کمسونی که قرار بود سه شنبه به خاطر مضاربه ما تشکیل بشه نشد و افتاد برای یکشنبه یعنی امروز ما هم کارامونو راست و ریست کردیم که خیر سرمون امروز و فردا رو مغازه رو تعطیل کنیم و بیفتیم به جونش برای رنگ و تمیزکاری و تغییر دکور اما امروزم کمیسیون تشکیل نشد و افتاد برای فردا خیلی جالبه ما هنوز پولو نگرفتیم اما ساکمونو بستیم با ماشینم صحبت کردیم که فردا بیاد دنبالمون ما دیگه اخرشیم نه؟از طرف دیگه من زنگ زدم تهران برای اونجاهایی که خرید میکردیم مرده گفت خانوم خوابی شما جنسا که همه رفته همه مغازه دارا اومدن خریداشونو کردن گفتم من دوشنبه میام گفت حالا شما بیا یه کاریش میکنیم  یعنی نمیتونم دیگه معطل بشم البته بیشتر از این چون الان سه ماهه الاف این مضاربه ام

این چند روز تعطیلات یه کمی ادم شدم و معاشرت کردم و رفتم اینور و اونور بعد مدتها میرفتم مثل ادم مهمونی نمیدونم چرا بعد تولد اردوان اینطوری شده بودم؟؟گوشه گیر و نسبتا ساکت یعنی هر چی تو جمع ساکتم وقتی خونه تنهاییم شلوغ و پر سر و صدا  فکر کنم افسردگی مزمن داشتم خودمم نمیدونستم البته الانم خیلی فرق نکردم چون یه جا میرم اول سلام و تعارفای الکی و بعدشم سم و بک میشینم تا اخر مهمونی اخرشم میگم دست شما درد نکنه ما رفتیم همین ولی خوب پیشرفت کردم دیگه نه؟؟؟

مجید بالاخره مغازشو باز کرد لباس زنونه تو پاساژ شهریار اسم مغازشم گذاشته مشکی فکر کنم اسم اسب الکس رمزی بوده اونم قبلانا این فیلمه رو زیاد نگاه میکرد تاثیر اونه دیروزم رفتیم مغازشو اب و جارو کردیم و کارارو رسیدیم و از مغازش روزنامه برداری کردیم دیدین یکی یه پروژه مهم رو تموم میکنه پرده برداری میکنه؟اونم یه چیزی تو همین مایه هاست البته این باکلاس تره

دیروزم که رفته بودیم کوزت بازی میمی خرگوشه رو انداختم ور دل مامانم اونم تا تونست غر زد ای غز زد پیش مجید که بودم برای مامانم زنگ زدم میگم این پسرک من کو میگه اینجا رو زمین نشسته میگم یه موز بده بخوره جیغ میزنه میگه نه من از پیشش بلند نمیشم بغلشم نمیتونم بکنم ببرمش تا پایین میترسم بیفتم . غروب که رفتم خونه مامانم اینا تا پسرکمو تحویل بگیرم دیدم دقیقا همونجایی که من گذاشتم نشستن یه سانتم اینور اون ور نشدن فکر کنید تو تمام این چند ساعت اونا تو همون اتاقه نشسته بودن بیچاره بچم دلش پوسید

نیم ساعت پیش یه صدای خیلی خیلی وحشتناک اومد فکر کنم بمب انداختن بعدشم صدای اژیر دزدگیر ماشینا و صدای امبولانش که داشت میرفت منم سریع رفتم کیف لوازم ارایشمو اوردم و تند تند ارایش کردم بعدشم شلوارجینمو پوشیدم و نشستم کنار شمینه و یه سیگارم روشن کردم و تند تند داشتم میکشیدمش پاپی خرگوشه همینجور هاج و واج داشت نگاهم میکرد گفت چته؟اینکارا چیه؟گفتم بدو سیگارتو بکش باید بریم بخوابیم  گفت اگه میخوای بخوابی اونم این وقت صبح دیگه چرا شلوار پوشیدیو ارایش کردی الانم هی تند تند سیگار میکشی گفتم مگه نشنیدی صدا رو خوب حمله کردن دیگه منم دارم اماده میشم برم بخوابم اگه اومدن خونمون بگم من خواب بودم چیزی رو ندیدم گفت حالا چرا ارایش کردی؟گفتم اگه منو کشتن لااقل یکی جنازمو پیدا کرد بگه اخی این دشمنای بیشرف به این خانوم کوچولو هم رحم نکردن حیونی انگار میخواست بره مهمونی همینجور که حرف میزدم پاکت سیگارم میذاشتم تو جیبیم و میرفتم سمت اتاق خواب میگفت حالا سیگارو کجا میبری؟گفتم تو چه میدونی اگه جنگ شد شاید دیگه سیگار پیدا نشد اونوقت قبل اینکه دشمنا منو بکشن خودم از بی سیگاری میمیرم یه کم خندید تو گفت تو وقتی خدا داشت عقل تقسیم میکرد کجا بودی؟گفتم رفته بودم سیگار بستونم  میگه بیخود نیست تا میخوابی مامانت میاد گیر میده میگه تو معتادی حتما یه چیزی میدونه که من نمیدونم

میمی خرگوشه جانم کلی از خودش دلبری  در میکنه مخصوصا پیش مامانم اینا چند شب پیش اونجا بودیم و سر شام هی میزد رو میز و اگه اگه میکرد واسه خودش بابامم گیر داده بود که نزنه رو میز دستش درد میگیره بعد دستشو میذاشت رو میز که پسرک نتونه محکم بزنه رو میز ولی اون هی خودشو میبرد اونور تر تا بتونه بازم بکوبه رو میز بابامم هی دستشو میاورد جلو تر اونم باز کارشو تکرار میکرد و کجتر میشد بالاخره خسته شد و سرشو گذاشت رو دست بابامو ما هم داشتیم میخندیدیم که یه دفعه داد بابام در اومد و معلوم شد شا پسرم برای اینکه بتونه دوباره بکوبه رو میز با اون دوتا دندون کوچولوش دست بابامو گاز گرفت

خلاصه که این پسرک ما بلایی شده واسه خودش ولی یه چیزی که چند روزه دارم اذیتم میکنه اینه که تا میخوابه یه نیم ساعت که میگذره یک گریه ای میکنه تو خواب که نگو  اشک میریزه به پهنای صورت نمیدونم چش میشه هیچ جوریم اروم نمیشه شاید دو سه ساعت همینطور بغلش میکنم و راه میبرمش ولی بازم بیقراری میکنه و گریه میکنه از بغلم پایین نمیاد خیلی نگرانم نمیدونم یه دفعه چش میشه فکر نکنم خواب ببینه اخه مگه هر دقیقه ادم میخوابه خواب بد میبینه اونم اینطوری؟همش میگم نکنه جاییش درد میکنه من نمیدونم؟غروب میخوام برای دکترش زنگ بزنم ببینم چی میگه تو رو خدا شما اگه چیزی میدونین یا فکر میکنی بهم بگین دارم میمیرم از نگرانی

پریشب که رفته بیدیم مهمونی خونه مجید اینا موقع برگشتن پاپی خرگوشه یادش میاد که کلید خونه دست گل باقالی خانومه اونم رفته بود نصفه شبی فوتبال منم همراهم کلید در حیاط نبود واساده بودیم پشت در خونه و منم زل زده بودم به پنجره خونه همسایه هامون ببینم کسی بیدار نیست درو برامون باز کنه؟اما تمام برقای ساختمون خاموش بود یه ربع همینطوری دم در بودیم که یه دفعه در حیاط خود به خود باز شد اصلا باور نمیکردم پاپی هرگوشه رو صدا کردم گفتم بیا در باز شده و رفتیم بالا اصلا تو ذهنتونم راه ندید که امکان داره یکی از همسایه ها درو برامون باز کرده باشه چون از همشون فرداش پرسیدم فکر کنم ککار اشباح خبیثه بوده تازه فقط این که نیست دیروز داشتم ظرف میشستم تلفن زنگ خورد تا رفتم گوشی رو بگیرم قطع شد ولی شماره طرف هنوزز رو صفحه تلفن بود سریع شماره گرفتم ببینم کی بود ولی کسی جواب نداد تا الانم هر چی به اون شمارهه زنگ میزنم بازم کسی گوشی رو بر نمیداره فکر کنم ارواح خبیثه بودن دیگه جدی جدی داره باورم میشه که موجودات غیر انسانی حالا هر چی که اسمشون هست وارد زندگی ما شدن

ای ارواح خبیثه یا شایدم جنهای عزیز شایدم فرشته های کوچولو حالا هرچی که هستین و من نمیدونم شما که اینجوری راحت میاین تو خونه ما و میرین واسه خودتون در خونه رو برامون باز میکنیو و دلتون برامون تنگ میشه زنگ میزنین و سیب گاز میزنین میندازین رو زمین شما که با من پسر خاله شدین منم که کاری به کارتون ندارم حالا که ما انقدر با هم مچ شدیم بیاین و یه خوبی کنین و این رئیس وا مونده بانک تجارتو مجبور کنین زیر این برگه مضاربه ما رو امضا کنه ما بریم رد کار خودمون فقط مراقب باشین یارو نمیره که دیگه کارمون با کرم الکاتبینه ایشالا مضاربهه که جور شد از خجالت همتون در میام یه شب شام لازانیا درست میکنم براتون سفره میندازم رو تراس و بساط تفریحم اماده میکنم خودم و شوهر و بچمم دو در میشیم که شما راحت باشین اوکی؟فقط خانوم مانوم نیارین ها باشه  مرسی

اینم چند تا عکس جدید از میمی خرگوشه نق نقو مامان:

وقتی از خواب بیدار میشه زل میزنه یه جا رو نگاه میکنه اینجوری:

بازم بازی با باباش:

 

وقتی میایم تو اتاقش تا بازی کنه براش اهنگ شب های ببره رو میزارم کلی حال میکنه ایجوری:البته به ساعتشم دقت کنید نصفه شبه :

خدایا یه قبل پاک چند تا دوست خوب یه همسر مهربون یه بچه صالح یه تکه خوشبختی با یه عالمه پول بهمون عطا فرماامییییییییین

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:59  توسط مامی خرگوشه  | 

دوشنبه هفدهم بهمن 1384
نگاهت انتخابم کرد ای دوست

رها از اظرابم کرد ای دوست

منم تمثال دردی باستانی

که چشمان تو قابم کرد ای دوست

سلام

بالاخره این مضاربه لعنتی جور شد البته هنوز جور جور نشد ولی بیشتر کاراش انجام شده و قراره سه شنبه یه کمیسیون سوری تشکیل بدن و تا یکشنبه دوشنبه پولمونو بدن

مامانم پیله کرده بود که من با شما تهران نمیام و حوصله ندارم  دیشب که داشتم با زن داییم دل میدادم قلوه میستوندم یه فکر شیطانی به ذهنم رسید ساعت دوازده شب یک کاره زنگ زدم و به مامانم گفتم حالت خوبه؟اونم شوکه شده بود گفت مریضی؟نصف شب زنگ میزنی میگی حالت خوبه؟نخیر اصلانم خوب نیستم چون میخواستم بخوابم تو مزاحم شدی گفتم نخواب نخوابی ها؟؟؟پرسد چرا؟گفتم اخه خرسای قطبی میان میخورنت یه کم خندید و گفت تو مگه شوهر و بچه نداری؟نصف شبی زده به سرت؟خلاصه سر حرفو باز کردم و هی گفتم از عمه خبر داری؟از مهر افرین جون چه خبر؟اونم هی میگفت تو دیوانه ای چرا یاد فک و فامیلات افتادی؟چته؟یه دفعه گفتم مامی بیا تهران ببین میمی خرگوشه چقدر دوست داره؟اونم خندید و گفت اها از اول بگو دو ساعت مخ منو کار گرفتی همینو بگی؟منم که دیدم انگشتمو خوب جایی گداشتم ول نمیکردم و تا سه ساعت داشتم از شیرین کاریای میمی خرگوشه میگفتم و دلشو غش میبردم اخرشم گفتم اگه نیای که نمیتونی اینجوری دو سه روز باهاش باشی من هر چقدرم بیام اونجا شبا میرم خونمون تو این کارای موقع خوابشو نمیبینی که؟خلاصه اونم راضی شد و گفت خوب نقطه ضعفی گیر اوردی ها؟گفتم تازه کجاشو دیدی نمیدونی برات چه نقشه ها کشیدم از این به بعد من صبح ها میرم مغازه .خواستم بگم تو بیا اینجا فکر کردم نه واسه همین گفتم صبحام من بیدارش میکنم میارمش خونه شما اونم سریع گفت نه نه بچه گناه داره من میام اونجا این نقشمم گرفت نه که فکر کنید من دختر پلیدیم ا نه ؟مامانم تو این همه سال هیچوقت نقطه ضعفی نداشت یعنی داشت من اون کارو نمیکردم تنها نقطه ضعفش این بود که ازش تعریف کنی اون وقت میمرد برات اما من بدم میاد از کسی الکی تعریف کنم وقتی از سلیقش خوشم نمیاد چرا بگم سلیقت حرف نداره؟اما حالا یه چیز بهتر دارم نه من اصلا اهل سو استفاده از دیگران نیستم

کادو سالگرد ازدواجمونو بالاخره خریدم یه پلیور کلاه دار اسپرت که خیلی هم خوشگل بود با یه شلوار جین ترک با یه ادکلن هگل فیلت فوتو و از اون جایی که دلم طاقت نمیاره یه چیزی که خریدم قایم کنم سریع بردم و تحویل دادم پاپی خرگوشه مثل همیشه تو شوک بود و اصلا باورش نمیشدولی از کادوهاش خیلی خوشحال شدو سریع اونا رو پوشید خیلی هم بهش میومد

امروز خدا خیلی بهمون رحم کرد غروب رفته بودم خونه مامانم اینا و تا شب بودم میمی خرگوشه خوابش میومد بردمش تو اتاق مامانم اینا خوابوندمش و دورشم پر بالشت کردم و چون عادت داره پتو بکشه رو سرش یه پتو هم انداختم روش نیم ساعت بعد رفتیم تو اشپز خونه و داشتیم شام میخوردیم و همینجورم حرف میزدیم دیگه شامه تموم شد و مامانم داشت ظرفا رو میشست منم ازاشپز خونه اومدم بیرون که صدای گریه میمی خرگوشه رو شنیدم دوییدم بالا و برق اتاقو روشن کردم و رو زمین دنبالش میگشتم همش فکر میکردم از تخت پرت شده پایین رو زمین نبود گفتم نکنه از اون ور تخت افتاده ولی اون ورم نبود انقدر شوکه بودم که دقت نکردم ببینم صدا از کجاست رو تختو نگاه کردم اونجام نبود یه دفعه لحافو دادم کنار دیدم رفته وسط تخت و پتو هم پیچیده رو صورتش داره خفه میشه وقتی بغلش کردم صورتش کبود بود طفلکی خیلی گریه کرده بود اما چون هواکش اشپز خونه روشن بود صداش نمیومد مامانمم سریع براش اسپند دود کردهمون موقع خواستم برم دیدم مامانم بغض کرده نرفتم و پیشش موندم

یه ساعت بعد دوباره نشسته بودیم تو هال و اونم پیش من رو زمین نشسته بود و داشت بازی میکرد من و مامانم داشتیم لیست میگرفتیم که برای کی ها غذا باید بدیم و یه دفعه سر میمی خرگوشه محکم خورد به میز بابا و مامانمم جیغ کشیدن اونم ترسید و دوباره اژیر کشید

با اینکه اینهمه صدقه میدم نمیدونم چرا باز انقدر این بچه اسیب میبینه؟؟؟

پسرک دیگه شبا یه کنی زود تر میخوابه منظورم از زود تر دو سه صبحه که به نسبت چهار پنج صبح زودتره دیگه نه؟؟؟

گفته بودم که جلو خونه مامانم اینا تکیه زدن و هر سال هر شب اونجا دسته میرن این چند شب که اتفاقی از جلو اون تکیه رد میشدم چیزایی دیدم که باورم نمیشد این جماعت اومدن عزا داری یا عروسی؟؟یه عده پسر که تعدادشونم کم نبود تو کوچه های تاریک داشتن حشیش بار میزدن یه عده دختر و پسرم که مشغول انجام عملیات بودن دیگه دعوا و چاقو کشی که هر شب خوراکشونه رو زمینم که نگاه کنی پر شماره تلفن حالا تو جمعیت که بماند چه وضعیه دخترا همه ریشاسه تیغ کرده موها ژل زده و شیکترین لباس تنشونه دخترا هم از دم انقدر ارایش کردن که انگشت بزنی به صورتشون یه نقطه فرو میره مانتو ها همه کوتاه تا در ... شون شلوارای برمودا رنگ و ورنگ روسریهاشونم که نصفه نیمه سرشونه همه این ور وایسادن واسه اون وری ها چشمک میزنن و پسرایی هم خیر سرشون زنجیر میزنن با حر حرکت یه رقم از شماره موبایلشونو به همه اعلام میکنن خلاصه که بازار برای کاسبا گرمه

وایساده بودم تو صف خانوما و چند تا دخترم کنارم بودن پاپی خرگوشه و مجید و گل باقالی خانومم داشتن دهل میزدن یه دختره برگشت به اون یکی گفت اون پسره رو میبینی وسط وایساده داره همش به من نگاه میکنه قیافشم خوبه ها فکر کنم ادم حسابی باشه اون دو تای دیگه هم خیلی خوشگلن من با اونی که همش نگام میکنه دوست میشم شماهام با اون دوتا دیگه خوبببب بعدم کلی داشتن واسه خودشون نقشه میکشیدن و حرفای زشت میزدن منم که دیگه اعصابم خورد شده بود گفتم ببخشین کدوم پسرا رو میگین ؟و دختره با انگشت نشون داد و با یه ذوقی هم گفت خوشگلن نه؟سه تاشون خوشگلن فکر کنم با همم دوست باشن من وسطی رو انتخاب کردم اخه همشم به من نگاه میکنه منم خونسرد گفتم اون وسطیه اسمش علیرضاست اون دوتای دیگم یکیشون مجیده یکی دیگم امیر حسین دخترا که کلی ذوق کرده بودن با هیجان داشتن به حرفام گوش میدادن یکیشون گفت شما اونا رو از کجا میشناسن؟گفتم اون وسطیه که میبینین پدر بچمه و با اجازتون شوهرمه اون دو تای دگه هم یکیشون برادر شوهرمه که خانومش حاملست اون یکی هم پسر دایی شوهرمه که اونم دو تا بچه داره دخترا یکی یکی زرد کردن و بدون اینکه حرفی بزنن گذاشتن و رفتن موقع برگشتن به بچه ها گفتم چی شده بود و کلی با هم خندیدیم

واقعا عذاب اوره مجلس امام حسین به چه جایی تبدیل شده؟چرا اخه؟اگه اعتقاد ندارین اگه قبول ندارین این حرفا رو و میگین مال صد سال پیشه خوب نیاین مگه مجبورین؟

اینم عکسای میمی خرگوشه هی من میگم زشته شما میگین نیست پس حالشو ببرین

 

 رفته بودم مغازه دادم بغل باباشو رفتم تا جایی برگردم دیدم باباش داره باهاش بازی میکنه اینجوری:

 

 اینم وقتی باباش باهاش بازی میکنه و ریسه میره از خنده

خدایا تمام کینه ها و پلیدی ها رو از دلهای ما بگیر و مهربونی و عشق به ما عطا کن امیییییییییییین

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:47  توسط مامی خرگوشه  | 

شنبه پانزدهم بهمن 1384
چون عطر یک ترانه زیبا باش

ای عشق همکلام دل ما باش

در خشکسال عاطفه پژمردیم

یک لحظه بمان تلاطم دریا باش

در لاله زار خرم ایینه

ای بیخزان همشه شکوفا باش

در غربت و غم فرو رفتیم

ما را امید روشن فردا باش

بی تو غزل به کنج دلم جان داد

در این کویر دست مسیحا باش

در روزهای غربت غم دل را

چون لحظه صمیمی رویا باش

در انتظار تابش یک لبخند

با دل در این زمانه هم اوا باش

سلام

رفتم دانشگاه برای انتخاب واحد پنج روز در هفته کلاس دارم وقتی رفتم سایت تا برناممو پرینت کنه گفتن همه کلاسا پره خیلی جالب بود من سه روز زودتر از نوبت خودم رفته بودم اما همه کلاسا پربود؟؟منم که از صبح نفسم در اومده بود بس که این اتاق و اون اتاق کرده بودم رفتم و حال مدیر گروهمونو اساسی گرفتم با چند تا داد و چند تا تهدید موش شد و گفت خانوم چرا عصبانی میشی؟روز حذف و اضافه بیاین خودم کارتونو راه میندازم گفتم میام ولی اگه اون کاری که گفتم نکردین میرم پیش رئیس دانشگاه میگم تو یواشکی ۴۰۰ تا دانشجو رو ثبت نام کردی یارو هم که زرد کرده بود همش میگفت چشم خانوم شما داد نزنین خودم کارتونو راه میندازم

رفتم کلاس طراحی ثبت نام کردم و دوشنبه اولین جلسمه تازه قراره برم کلاس نویسندگی هم ثبت نام کنم  اگرم وقت کردم میرم ایروبیک هم اسم مینویسم خلاصه زدم تو کار خودم و میخوام یه کمی به خودم برسم شاید فرجی بشه؟؟؟؟

روابط با فامیل شوهر همچنان حسنست ولی خوب زیاد نمیریم تو ... هم که دلمونو بزنه میفهمین که ؟؟؟

پنجشنبه شیوا و محمد خونه ما بودن  هفته قبلم پنجشنبه جمعه رو با هم بودیم اونا تنها دوستایی هستن که هم من و هم پاپی خرگوشه خیلی باهاشون راحتیم و خیلیم برامون عزیزن ما کل پارسالو با هم بودیم تقریبا هر شب اما از وقتی این فینگیلی به دنیا اومده نمیشد با هم باشیم تا اینکه بالاخره طلسم شکسته شد و دوباره ما افتادیم با هم

یکشنبه قراره به تکیه جلو خونه مامانم اینا شیر بدم مامانم خودش نذر داره اما پارسال که من میمی خرگوشه رو حامله بودم نذر کردم اگه بچم صحیح و سالم به دنیا اومد منم به نیت پنج تن پنج تا پاکت شیر به اینایی که دسته میرن بدم و الان باید نذرمو ادا کنم تازه یکی دیگم هست مامانم اینا شب هفتم شام میدن بازم من پارسال نذر کردم که امسال یه چیزی از اون شام و من بگیرم الانم باید برم کشمش بخرم خلاصه این دو وجبی کلی خرج گذاشت رو دستمون

ببینم شما جن رو باور دارید؟یعنی باور میکنید که جن وجود داره؟تو قران نوشته جن ازجنس اتشه همانطور که انسان از جنس خاکه و اونهاهم مثل ما انسانها زندگی عادی دارند

دیروز داشتم با ساره حرف میزدم که گفت خونه یکی از دوستاش که یه خونه قدیمیه جن داره من باورم نشد و کلی خندیدم اما اون گفت جنا شبا میرن شیر اب و باز میکنن برقا رو روشن خاموش میکنن و از این حرفا حتی گفت یه شب که اونایی که تو اون خونه زندگی میکنن که ظاهرا دو تا دانشجو ان داشتن تو اتاقشون درس میخوندن که یه دفعه سایه یه پیر زن قوز رو پشت پرده میبینن و دوتایی جیغ میکشن و بعدش سایه محو میشه چند وقت بعدشم که داشتن از اون خونه اسباب کشی میکردن رو کابینتای اشپزخونشون یه رد پای عجیب غریب میبین و سریع جمع و جور میکنن و ده بدو که رفتیم

حالا من موندم که واقعا جن وجود داره یعنی ما میتونیم اونا رو ببینیم؟

پسرک شکمو همچنان مشغول شیطونی و بازیگوشیه دیروز رفتم کافی شاپ من و میمی خرگوشه بودیم یه هات چاکلت برای خودم گرفتم یه کیکم برای اون  و نشوندمش رو صندلی بچه و کلی واسه خودش خر کیف شده بود کنارمون چهار پنج تا دختر بودن هی به میمی خرگوشه نگاه میکردن و میخندیدن اونم کلی ذوق در میکرد واسه خودش یه تیکه کیکم دستش بود و لف لف میخورد وقتی دخترا باهاش بازی میکردن کیکشو میمالید تو صورت اونا و دوباره میخورد این ماجرا تو تمام مدتی که من اونجا بودم طول کشید تا دخترا رفتن و اونم شروع کرد به جیغ و بیغ بچه از همین الان دختر بازه؟؟؟بعدش منم رفتم و تاکسی گرفتم یه جا دیگه پیاده شدم که خرید کنم که دوباره اون چند تا دخترا رو دیدم وقتی میمی خرگوشه چشمش به دخترا افتاد یم دست و پایی میزد که نگو میخواست بره بغل اونا؟؟؟میگم که....

این مامان رژینا هم که کار دستمون داد هی گفت موهای دخترمو کوتاه کردم که منم تحریک شدم برم چهار تا خال شوید این پسرکو بزنم اقای سلمونی مهربونم لطف کردن براش المانی زدن بچم شبیه بز شده 

اینم عکساش تو رو خدا ببخشید اگه زشته میدونم خیلی شبیه بز شده ولی فعلا باید تحمل کنم تا عید یه کم مرهاش بلند تربشه

خدایا همه رو یه ارزوهای خوبشون برسون 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:21  توسط مامی خرگوشه  | 

چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384
سلام

من اومدم با یه وبلاگ جدید خودمم اون وبلاگمو بیشتر دوست داشتم ولی دیدی که عوامل چه اتیشی روشن کردن؟؟؟؟

این چند روز اصلا حال روز خوبی نداشتم خودمم داغون بودم دیگه این دعوای وبلاگی هم که شد قوز بالا قوز داشتم از تنهایی و اینهمه توئطئه میترکیدم دیدین این ای کیو بالا چی نوشته؟؟خوشم میاد ادعا شم میشه نه؟؟؟؟این ادم به نظر من افق دیدش نوک دماغشه نه؟؟؟

مامانم این چند روزی هی گیر تو گیر بود ولی من پیش خودمم فکر کردم من که کاریش نمیتونم بکنم این سالها با این خلق و خو بوده من که نمیتونم بعد ۶۰ سال زندگی عوضش کنم میتونم؟؟من مامانم و خیلی دوست دارم عاشق بابامم ولی خوب همیشه بین بچه ها با پدر مادراشون اختلاف بوده نبوده؟احمق اون ادمیه که ببینه و باور کنه نه؟؟؟

دیشب با زن داییم خیلی حرف زدم اون تنها کسه که من باهاش احساس راحتی میکنم نمیدونم چی جوری تعریفش کنم؟یه ادم فوق العده منطقی که همیشه به حرفام گوش میده اونجا که درسته تایید میکنه اونجام که غلطه میگنه نه عزیزم مثلا اینجوری نیست اونجوریه

میدونین چقدر دوستی با یه همچین شخصیتی لذت بخشه نه؟؟؟دیشب دوباره باهاش حرف زدم از خودم از زندگیم از مامانم و خیلی چیزا که تا حالا نمیدونست و بهش گفتم خیلی سبک شدم وقتی ادم بخواد درد و دل کنه و همش بترسه که راحت نیست هست؟؟

خدا رو شکر لااقل یکی هست که منو بفهمه

با مادر شوهر جان و پدر شوهر جان روابط حسنه است تنها دلیلشم اینکه که علیرضا میومده یواشکی وبلاگ منو میخونده و فهمیده جریان چی بوده و میره با مامانش صحبت میکنه که این کارو نکن خانومم دوست نداره این حرف و نزن خانومم دوست نداره گیر نده ما خودمون به اندازه کافی تو زندگیمون قلاب داریم و از این جور حرفا نمیدونین وقتی برام تعریف میکرد چه حالی داشتم یه جورایی باورم نمیشد که اون داره این حرفا رو میزنه خلاصه مادر شوهر جانم که همه چی براش روشن میشه یه جورایی معذرت خواهی میکنه و میگه من نمیدونستم دارم انقدر اذیتتون میکنم منو ببخشید علی هم که اینو به من گفت معطل نکردم سریع لباسمو پوشیدم و اردوانم اماده کردم که بریم خونه مادر شوهر جانم اینا نمیدونین وقتی ما رو پشت در دید چقدر خوشحال شد و من کلی از اینکه عروس خوبی شدم حال کردم

یه چیز جالب مامانم چند شب پیش دوباره اسانسور فشارش میزنه بالا بابامم خونه نبود زنگ میزنه بهش میگه من حالم خوب نیست بابام میگه قرص بخور خودت خوب میشی اونم حرصش در میاد پا میشه تک و تنها ساعت ۱۲ شب میره درمانگاه که کنار داروخانه بابامه دکترم میگه فشارتون بالاست ولی قرص بخورین خوب میشه تو این فاصله توسط خبرنگار رویتر (تابلوه کیه دیگه؟؟؟)با خبر میشه که ای اقا چه نشستی بدو برو مامی رفته درمانگاه اونم سریع پامیشه میره ولی تا اون برسه مامانم از اونجا حرکت کرده بود و داشت میومد خونه باباجان از دکتر میپرسن جریان چی بود دکترم رفت مثلا خیال بابامو راحت کنه(نیست خیالش خیلی ناراحت بود)میگه چیزیشون نبود باباجانمم خیالش از قبلا هم راحت تر میشه برمیگرده خونه ماشینشو پارک میکنه و دیگه منتظر نمیونه مامانم از راه برسه در خونه رو میبنده دوباره میره مهمونی مامانمم ای لجش میگیره میدونستم اگه بابامو اون موقع میدید گردنشو عین گنجیشک میپیچوند

میمی خرگوشه الان چند شبه یاد گرفته ساعت ۵ ۶ صبح میخوابه ما بد بختا باید تا اون موقع بیدار باشیم وقتی هم میریم تو رختخواب که حالا با هر جونکندنیه بخوابیم تمام کارایی که تا حالا نمیکرده میکنه مثلا میره بین دو تا بالشت قایم میشه و تکون نمیخوره یه مدت همونجور هست من و پاپی خرگوشه که هاج و واج نگاش میکنیم و نزدیک میشیم تا ببینیم خوابیده یا نه بر میگرده غش غش واسه خودش میخنده

یا وقتی لحافو میکشیم تا بخوابیم شروع میکنه با لحاف بازی کردن و هی واسه خودش جیغ خوشحالی میکشه

تا سرمونو میذاریم رو بالشت روشو میکنه به طرف یکی از ما و چنگول میکشه تو صورتمون یعنی مثلا دارم شما رو ناز میکنم بعدم بلند بلند اواز میخونه واسه خودش

حالا ما میشیم و اون که تو روز صداش در بیاد هیچی نمیگه فقط غر میزنه تازگی هام یاد گرفته تا میزارمش رو زمین بشینه زرتی خودشو میندازه تو بغل منو شروع میکنه کوه نوردی شاید فردا پس فزدا عکس جدیدشو بذارم خیلی لوس شده

خلاصه که اگه این بچه نبود نمیدونم چه خاکی باید بر سر میریختم

ثبت نام دانشگاه دوباره شروع شد هنوز نمره ها نیومده باز باید بریم دانشگاه برنامه این ترمم خیلی بیرخته هر روز کلاس دارم یکی به دادم برسه واویلا......

خلاصه که خیلی دوستون دارم و امیدوارم قشنگ ترین روزا مال شما باشه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:2  توسط مامی خرگوشه  | 

سه شنبه یازدهم بهمن 1384
سلام من دوباره اومدم شاید فردا بیام اپ کنم الان که اصلا حوصله ندارم

خیلی درب و داغونم

فعلا بابای

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:18  توسط مامی خرگوشه  |