سلام
اومدم بگم هنوز زنده ام و هنوزم نفس میکشم پس بیخود خودتونو به صرف چایی و حلوا دعوت نکنین
از کله سحر که پا میشم تا دو و سه صبح هوار تا کار دارم که باید انجام بدم صبح که تا حدود ساعت ۱ میرم مغازه از اونورم یه راست کله میکنم میرم دانشگاه یا همون خراب شده تا ساعت ۷-۸ شب بعدم مراسم شام درست کنی و گفتمان های نسبتا دوستانه با پاپی خرگوشه و سر کله زدن با این فینگیلی و .....جیش پپو لالا تا فردا دوباره از سر
گل پسرک مامان روز به روز بلا تر و شیطون تر میشه بالاخره دندون سومشم در اود و نوکش زد بیرون
یه مدته پسرم خیلی اقا شده نمیدونم چرا بیشتر احساس میکنم چون صبح تا شب بیرونم وقتی میام دلش میخواد همش کنارم باشه و ترجیح میده کمتر غرغرکنه اخه بچه من فوق لیسانس داره خیلی حالیشه
هنوزم استاد دنده عقب رفتنه و تازه همچین یه نمه یاد گرفته دوقدم بیاد جلو اما سریع برمیگرده عقب
واسه خودش با روروکش جولون میده هی میره اونور هی میاداین ور و واسه خودش هر هر میخنده از بس الکی خوشه 
هر چی هم که نمیخواد میگه نه نه نه نه مثلا میگم پسری شی شیر میخوری؟میگه نه نه نه نه میگم لالا میکنی میگه نه نه نه نه 
تو قلدری و قلدر بازی هم لنگه نداره همه چی رو به زور میگیره وقتی هم که اونچیزی رو که میخواد بدست میاره یه اه بلند میگه بعد ما رو نگاه میکنه و غش غش میخنده نکه فکر کنید دستمون میندازه ها نه 
یه کی از دوستام حامله است و تو این هفته قراره زایمان کنه چند روز پیشا رفته بودم مغازه شوهرشو حال خانوم و نینیشو پرسیدم و گفتم اگه بیست سال دیگه پسر من دختر تو رو دیدی و خوشش اومد و مارو راضی کرد بیایم خاستگاری دخملتو باید بدی به ما ها من از الان دارم زنبیل میزارم اوکی؟؟اونم کلی خندید و گفت اوکی امان از دست تو که انقدر شیطونی 
قرار بود مامانم برای پسری دندون سری بگیره این حرف مال موقع امتحاناتم بود اما نگرفت و هی این هفته اون هفته کرد تا اینکه چند روز پیش بهش گفتم مامان جان بیخیال دندون سری شو این بچه الان سه تا دندون داره در ثانی دوماه دیگه تولدشه ملت بهمون میخندن میگه نه من باید بگیرم اما چون الان حال مامان احترام خوب نیست نمیشه گفتم بریم بازار فلان چیزرو بخریم گفت نههههههههههههههههههههه حال مامان احترام بده نمیشه ما بریم خلاصه هر چی من گفتم اونم گفت نه حال مامان احترام بده حالا جالب اینه که احترام خودش مهمونیشو میره مهمونیشو میده خیاطی میره همه کاراشو میکنه اما مامان جان ما از الان لباس سیاهشو واسه عزا داری مامان احترام خریده و کنار گذاشته دیروز زنگ زد گفت فردا شب مهمونی دارم شما هم بیاین گفتم اه مامان احترام که مریضه؟؟؟؟
امان از دست بعضی از بچه های مشتریها چند روز پیش یه مشتری داشتم که با پسر کوچولوش اومده بود که حدودا سه سالش بود و خیلی هم فضول و شیطون . کل ویتیرینو بهم ریخت همه لباسارو میکشید و مینداخت رو زمین خلاصه زلزله ای بود واسه خودش یه دفعه دیدم صداش در نمیاد و از اونجایی که خودم تجربه دارم که بچه صداش در نمیاد داره یه خراب کاری میکنه دیدم رفته جلو در مغازه دراز به دراز خوابیده ماشالا مامانشم که اوج احساس گفت اخی پسرم خوابش میاد و گذاشت همونجا جلو در مغازه رو موکت بخوابه تا خودش به کارش برسه نکه فکر کنید مامانه ادم بیخیالیه ها نه ما خلیم که انقدر نگران بچه هامونیم حتما همینطوره دیگه نه؟؟؟
پاپی خرگوشه رو دودر کردم با ساره تنهایی رفتیم خانه کوچک داشتیم غذا میخوردیم که یه پسر ایکبیری اومد بهم سلام کرد منم یه نگاه کردم دیدم نمیشناسمش سرمو انداختم پایین اقا هم گوشی موبایلشو برداشت رفت بالا سر ساره روبه من شروع کرد صحبت کردن با موبایلش
موهای سرش وز وزی بود و خیر سرش رفته بود ژل بزنه نصفه موهاشو فرق کج گرفته بود نصفه دیگشم افشون کرده بود رو پیشونیش تا دلتون بخوادم پشت مو داشت یه چشمای هیز و ورقلمبیده و گی رنگ ببخشید ها ولی از قهوه ای و عسلی هم گذشته بود عین چشمای گراز بود دماغشو که دیگه نگو عین خونه حلزون پیچ پیچی بود گونه های فرو رفته و استخونی لبای باریک و سیاه یه بلوز بنفش بد رنگ پوشیده بود که حالم داشت به هم میخورد ادم انقدر بد سلیقه؟؟؟با یه شلوار جین از این مدل پاره پوره ها فکر کنم یه شلوار کهنشو خودش گرفته بود با تیغ پاره کرده بود اخه شلواره زانو انداخته بود و انقدر چرک بود بیشتر سیاه نشون میداد تا ابیتازه فکر کنم مال داداششمم بود اخه براش خیلی کوتاه بود کفشاشو که دیگه نگو من مرده بودم واسه کفشاش و جوراباش یه جوراب پاریزین پوشیده بود که همه موهای پاش سیخ سیخ زده بود بیرون با از این کفشای یخ شکن که تو کوه نوردی میپوشن به ساره گفتم ببینم اینجا پوشیده از یخه من نمیبینم؟؟؟گفت نه چه طور؟گفتم این چه کفشیه این بنده خدا پوشیده؟گفت اها حتما یخای تو لیوانو دیده جو گرفتدش لهجشو که دیگه نگو وای وای وای حالا هی هم داشت واسه ما کلاس میذاشت و میخواست به ما بفهمونه اره من خیلی رله ام به دوستش میگفت امشب بیاین بریم خونه ما مششششروب گرفتم بخوریم حال بیایم و بترکونیم منو ساره مرده بودیم از خنده با اون لهجه دهاتیش بعد داشت برای دوستش تعریف میکرد اره امروز یه دختره زنگ زد گفت من تو رو میخوام و من عاشقتم اگه تو الان نیای پیشم من خودمو میکشم و منم گفتم نه جان تو نمیشه و اصلا راه نداره و اصرار نکن من که رفته بودم زیر میز از خنده و به ساره میگفتم دختره عاشق چی این شده بلوز خوشرنگش یا لهجه شیکش یکی ندونه فکر میکنه از ناف تهران فرار کرده همینطور داشتیم یه ریز میخندیدیم یه قلپ نوشابه خوردم که یه کم از خندههام کم بشه که پسره اومد جلو و گفت خانوم شماره بدم زنگ میزنین؟قبل از اینکه ساره بخواد جواب بده من خندم گرفت و همه نوشابه ها رو پوف کردم تو صورت پسره بد بخت تو شوک بود و ناباورانه داشت ساره رو نگاه میکرد و با دست صورت خیس از نوشابه و تفشو پاک میکرد که ساره گفت چیه ولو شدی رو میز ما جوابتو نگرفتی؟؟؟؟دوباره دوتاییمون ولو شدیم رو میز و خندیدیم وای قیافه پسره دیدنی بود
داشت میرفت گفت حیف شد موقعیت خوبی رو از دست دادین شما نمیدونین من چقدر فدایی دارم گفتم اره تو که راست میگی
و طرف رفت داشتیم میومدیم بیرون که یکی از شاگردایی رستوران که منو میشناسه گفت ببخشید خانوم .... اون اقا مزاحمتون شدم ساره خندید و گفت اخی تو ترشی نخوری یه چیزی میشی خسته نباشی پسرم چقدر دیر میوفته پسره هم کلی اظهار شرمندگی کرد و گفت ببخشید من نفهمیده بودم و و اگه به من میگفتین عرش میکشتم و پلنگ میکشتم 
به سلامتی میمنت و مبارکی مضاربمون به کل لغو شد حالا من موندم و خر و لنگ و طلبکار خلاصه اگه دیدین یه هفته شد و صدام در نیومد بدونید که دارم میرم سفره هفت سین امسالو تو زندان بندازم خوشبختانه خرجمم کمتر میشه و دیگه لباس عید نمیخوام تو زندان یه دست لباس نو بهم میدن 
پسرک بد جوری خراب کاری کرده پاشم برم تا این شمیم دلپذیرش بیشتر از این خفم نکرد
خدای من خدای خوب و مهربان در میان اینهمه تلاطم و طوفان دریای زندگی هیچ چیز از تو نمیخواهم جز صبر
در هجوم بی وقفه تگرگ ناسازگاری روزگار ارزویی ندارم جز سلامتی
و در کنار همه ناملایمات و لبختدهای سرخ چیزی به ارمغانم نده جز پناهی امن
نه برای من بلکه برای هر کس که دوستش میداری و دوستت میدارد 