تبليغاتX
مثل هیچکس
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
سلام

من بازم اومدم و دارم مینویسم اول از همه میخوام در مورد دیشب بگم که قلمبه شده ور گلوم دیشب مثلا چهارشنبه سوری بود تو ولایت ما همیشه تو این شب کلی دردسر درست میشه دلیلشم نمیدونم چیه؟همیشه تو این شب کلی از جونها خونین و مالین بر میگردن خونه کلی هاشونو میزنن کلی هاشونو میبرن خلاصه که شب مرگیه واسه خودش

یه قسمت هست به اسم امیر کبیر ملتم مردن واسه اینکه یه مناسبت یش بیاد بریزن اونجا حالا فرق نداره عزاداری امام حسین باشه یا چهارشنبه سوری یا پیروزی ایران در برابر دارغوزاباد اتریش خلاصه مکانیه واسه خودش

دیروز از ساعت ۳ بعداز ظهر به بعد عبور و مرور تو خیابون امیرکبیر ممنوع بود همه جا پر بود از کلاه به سرهای چماق به دست منم میمی خرگوشه رو گذاشته بودم خونه مامانم اینا مامانم ساعت ۷ زنگ زد گفت بچه داره گریه میکنه ما هم پاشدیم رفتیم دنبالش و از اونجایی که مغازه هم دست تنها بودم و پاپی خرگوشه هم از بس .... گشاده حاضر نبود پسریمو نگه داره مجبور شدم ببرمش مغازه خوشبختانه از سر و صدا نمیترسید و گریه نمیکرد جلوی مغازمون غلغله بود هر جک و جونوری رو میخواستی پیدا میکردی حدود سی چهل تا پسر دهاتی هم از روستای اطراف اومده بودن اینجا چهارشنبه سوری و نفری یه کوله پشتی هم سیگارت و از این جور خرت و پرتا داشتن یه نیم ساعتی ملت دو طرف خیابون وایسادن و هر غلطی خواستن کردن که یه دفع سر و کله کلاه سفیدا پیدا شد ملتم ای میدویدن ولی دوباره بر میگشتن سر جاشونو و زیر پای کلاه سفیدا نارنجک مینداختن منم با اینکه سرم خیلی شلوغ بود اما همه حواسم بیرون بود خلاصه کلاه سفیدا که دیدن هیچ جوری این جمعیت متفرق نمیشن چند تا کبسول گاز اشک اور زدن اونم درست زیر مغازه ما حالا مارو میگین خفه شدیم از سرفه و سوزش گلو  میمی خرگوشه که طفلکی جیغ میکشید با بدبختی مشتری ها رو از مغازه بیرون کردم و زنگ زدم اژانس  فکر کنید چقدر گاز زده بودن که من برای اینکه برم اونور خط که خونمون بود مجبور شدم اژانس بگیرم و یه دست لباس پسری رو هم خیس کردم انداختم رو صورتش و رفتم خونه حیونکی وقتی رسیدم خونه و کلی چشمای خودم و اونو شستم دیدم دماغ و چشمم قرمزه قرمزه حالا اینا کم نبود دوباره چند تا کبسول دیگه تو کوچه انداختن و دوباره تموم خونمون پر گاز شد خیلی من و پسری دیروز اذیت شدیم حالا هر چی پاپی خرگوشه عربده میکشید میگفت اقا نزنین اینجا منطقه مسکونیه ادم زندگی میکنه ما چه گناهی کردیم اونا میگفتن شما خفه شین برین تو  خلاصه که خیلی بد بود

همه نشونی های اومدن بهار اومده اما نمیدونم چرا دلم نمیخواد باور کنم که عیده؟اصلا امادگیشو ندارم خیلی داغونم کاش الان بهار نمیشد دلم اصلا خوش نیست خیلی خسته ام الان وقتش نبود هنوز هیچ کارمو نکردم هیچ کار با اینهمه سمنی که تو زندگیم دارم دیگه به یاسمنم نمیرسم؟؟

میدونم نمیتونم زمانو نگه دارم و باید قبول کنم که داره عید میشه با اینکه اصلا دلم نمیخواد اما عیبی نداره میدونم که سال خوبی برام نیست اما امیدوارم برای تک تک شما بهترین سال در پیش باشه امیدورام از خدا هر چی که میخواین بهتون بده و منم فقط سلامتی بچمو از خدا میخواد فقط یه اینده روشن برای اینکه بدونم اینهمه سختی بی جواب نمیمونه

خدایا به هر چی مقدسات داری قسمت میدم یه دل عاشق یه عالمه ارزوی کال یه دنیا اشتیاق یه سبد امید یه خروار خوشبختی و تا اخر عمر ارامش به همه ما عطا فرما

سال نوتون مبارک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:4  توسط مامی خرگوشه  | 

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
سلام

چند شب پیش پاپی خرگوشه از سر کار اومد خیلی هم خسته بود دوسه روز بود که ضعف شدید  داشت و هی امپول ب کمپلکس میزد زیر چشماشم گود افتاده بود خلاصه خیلی نحیف بود وقتی از مغازه اومد تا شام بخوریم ساعت شد ۱۱ و گفت من میخوام برم فوتبال هر کار کردم راضی نشد که نره خلاصه اون رفت و منم داشتم با ساره حرف میزدم و واسه تولد میمی خرگوشه برنامه ریزی میکردیم و کلی هرهر و کرکر راه انداخته بودیم نیم ساعت بعد دیدم صدای در خونه میاد نگاه کردم دیدم پاپی خرگوشه است تا رفتم چیزی بهش بگم دیدم نمیتونه راه بره و از درد صورتش کبود شده و گفت که پاش بی حس شده داشته خودشو برای بازی گرم میکرده که یه دفعه احساس میکنه زانوش پیچ میخوره دردسرتون ندم فرداش که رفت دکتر گفتن مینیسک پاش اسیب شدید دیده و باید یه ماه تو گچ باشه الانم از رون پاشو گچ گرفتن تا مچ و رسما خونه نشین شده و منم رسما بدبختر از قبل

خودم کم کار داشتم حالا باید مریض داری هم بکنم  کار مغازه کم بود الان هم باید مغازه رو دست تنهایی داشته باشم هم میمی خرگوشه رو هم کارای پاپی خرگوشه رو بکنم حالا همه اینا به درک کیه که قدر بدونه؟

مامان بابامم که انقدر غر میزنن برام سنگ تموم میزارن دقیقه ای نیست که از دست اونا و حرفاشون اروم باشم امروز سرم خیلی شلوغ بود تو اون هاگیر واگیر پاپی خرگوشه هم هی زنگ میزد میگفت بیا بالا بهم اب بده بیا بالا اینکارو بکن بیا بالا اونکارو بکن نه که فکذ کنه من نوکر باباشم ها نه

خلاصه که شب عیدی بد داره بهم خوش میگذره

امروز لیمو ترشو دیدم بعد از چند سال......خیلی مرد شده بود هیچ حرفی به هم نزدیم اما هم اون یواشکی منو میپایید هم من .

دیگه نمیکشم خیلی خسته ام از هر چاله ای در میام تو یه عمیقترش میفتم کاش میدونستم ته این خط کجاست برام دعا کنین خیلی داغونم........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:2  توسط مامی خرگوشه  | 

شنبه بیستم اسفند 1384
سلام

برای خونه تکونی خونه ساره اینا زنگ زدیم اداره کار و مامان ساره کلی سفارش کرد که حتما یه ادم کار کشته و درست حسابی بفرستن چون کلا ادم فوق العاده وسواسیه اونام قبول کردن و گفتن خیالتون راحت باشه خلاصه قرار شد فردا صبح اون روز ساعت ۸ صبح کارگر بیاد منم رفتم اونجا برای کمک ساعت ۹ شد کسی نیومد ۹:۳۰ شد بازم کسی نیومد تا بالاخره ساعت ۱۱ در زدند من و ساره پریدیم رو ایفون که دور باز کنیم مامان ساره که مارو دید گفت خوبه حالا خواستگار نمیخواد براتون بیاد کارگره بابا خلاصه در و باز کردیم و سه تایی رفتیم ببینیم این خانوم کاگر چه شکلی میباشن؟؟چشمتون روز بد نبینه دیدیم یه دختر ریزه میزه کوچولو با یه بچه به کولش بسته اومده مامان ساره که خون داشت خونشو میخورد گفت تو میخوای اینجا کار کنی؟؟؟اونم گفت اره مامان ساره هم گفت پاشو برو خانومه کلی گریه زاری کرد که تو رو خدا بزارین کار کنم من و ساره هم دلمون سوخت گفتیم پاشو بیا بالا حالا ما راضیش میکنیم اونم بچه به کول بسته اومد بالا و مامان ساره هم گیر که نه بابا این کیه اومده ردش کنین بره  حالا از ما اصرار از خانوم انکار تا بالاخره راضی شد و گفت خوب شروع کنین به خانومه که اسمش کلثوم بود گفت اول لوستر ها رو پاک کن بلدی؟خانومه: اره بهم یاد بدین بلد میشم منو ساره ولو شدیم رو زمین

اول صندلی گذاشتیم دیدیم قدش نمیرسه منو ساره قدقد کنان رفتیم نبردبون اوردیم  و کلثوم خانوم رفتن بالا و یه دستمال خشک گرفته بود داشت لوستر رو پاک میکرد مامان ساره دادش رفت هوا و گفت این چه وزشه ؟؟داری نوازشش میکنی؟من و ساره دوباره ولو شدیم از خنده و مامان ساره با پرخاش به ما گفت شما دو تا برین ظرفا رو بشورین و انقدر هرهر و کرکر راه نندازین ما هم رفتیم تو اشپز خونه ۱۰ دقیقه بعد من که داشتم از فضولی میمردم ببینم اونور چه خبره دیدم مامان ساره رفته بالای نبردبون و داره لوستر تمیز میکنه کلثوم خانومم هوای نبربونو دارن بچشونم یه بند عر میزد مامان ساره اومد پایین و گفت برو اتاق و جارو برقی بزن اونم رفت تو اتاق یه کم صدای جاروبرقی اومد بعد دیدیم دیگه خبری نیست سه تایی رفتیم تو اتاق دیدیم خانوم نشسته رو تخت ساره و داره بچه شیر میده ساره رو میگی کارد میزدی خونش در نمیاومد یه دفع جیغ زد و گفت رو تخت من؟؟؟پاشو ببینم با اون جورابای بو گندوت رفتی رو تخت من؟؟؟لازم نکرده اینجا رو تمیز کنی چشمم کور خودم میکنم پاشو دیگه حالم از بوی جورابت بهم خورد مامان ساره هم گفت کلثوم خانوم پاشو برو حموم اول خودتو بشور بعدم حمومو بچتم ببر بچه کلثوم خانوم دو سالش بود خیلی هم کثیف بود و دماغش سه متر اویزون بود ننشم مثلا میرفت دماغشو پاک کنه با گوشه چادرش پاک میکرد خلاصه کلثوم خانوم از حموم اومد رفتیم ببینیم حموم و خوب شسته یا نه دیدیم تو حموم جای پای کثیف بچش مونده دوباره منو ساره رفتیم حموم و شستیم و گفتیم تو نمیخواد دستشویی رو بشوری خودمون میشورم شما زحمت نکشید لطفا خلاصه موقع نهار که شد کلثوم خانوم سفره دلشو وا کردو گفت اره شوهرم معتاده و منو به قصد کشت کتک میزنه و نون نداریم بخوریم به شام شب معطلیم و از این حرفا حالا هی کلثوم خانوم درد و دل میکرد من دستمال میکندم میدادم به مامان ساره که اشکاشو پاک کنه ساره هم تند تند اب قند درست میکرد یکی به کلثوم خانوم میداد یکی به مامانش بعد نهار مامان ساره از این رو به اون رو شد و رفته بود سر وقت کمد لباسای ساره و هر چی لباس نو داشت در اورد ریخت تو نایلون و یه دفعه من پرسیدم برای چی میخواین؟گفت میخوام بدم به کلثوم ساره دوباره جیغ کشید و گفت مامان من این شلوارمو هفته پیش خریدم مامانشم میگفت تو که نمیپوشی ساره داد میزد مامان من اینو یه هفته است خریدم خلاصه داد و بیداد سر اینکه ساره نمیخواست لباس نو هاشو بده بیرون اما مامانش گیر داده بود میگفت نه باید بدی خسیس خانوم کلثوم خانوم همش داشت به بچش میرسید یا بهش شیر میداد یا به به میداد یا پوشکشو رو فرش عوض میکرد یا میخوابوند و دست به سیاه و سفیدم نمیزد خلاصه ما تا هقت شب عین الاق کار کردیم کلثوم خانوم نشستن یه گوشه و تازه دستورم میدادن اب میدین نون میدین؟؟؟اونجا خاک داره ها؟؟؟؟من و ساره و مامانشم داشتیم یه بند غر میزدیم ساره میگفت قراره موقع رفتن کلثوم خانوم نفری هفت تومن بهمون بده خوب کار کن خلاصه ساعت ۷:۳۰ تموم خونه به طور کامل تکونده شد و کلثوم خانومم که مهمونی تشریف اورده بودن یه گوشه پیش  بچش دراز کشیده بود داشت بهش شیر میداد منو ساره که از خستگی دیگه رو پامون بند نبودیم خلاصه کلثوم خانوم که داشت میرفت مامان ساره بهش گفت خلاصه حلال کن اگه بهت سخت گذشت کلثوم جانم که انگاری دیگه خیلی هلاک شده بود گفت شما حلال کنین که انقدر ازتون کار کشیدم

خونه منم باید حسابی تکونده بشه قرار شد زنگ بزنم کلثوم خانوم بیاد خونه ما رو هم تمیز کنه

خیلی خسته ام از هر چیزی که میبینم از هر حرفی که میشنوم از اینکه دیگه نمیکشم از اینکه نمیدونم چه مرگمه وقتی میخوام اعتراض کنم لال مونی میگیرم احساس میکنم همه دارن منو دست میندازن نمیدونم چرا اما فکر میکنم همه دست به یکی کردن و دارن بهم دروغ میگن فقط به ساره اعتماد ددارم فقط اون به حرف هیچکی مطمئن نیستم حتی در مورد کوچک ترین چیزها خیلی احساس بدیه کاش اینا همش توهم باشه

خدایا بهار نزدیکه کمکمون کن بتونیم دلمونم از هر بدی و کژی بتکونیم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:16  توسط مامی خرگوشه  | 

سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
سلام

خوبین همه؟شرمنده بیدم یه یه هفته ای هست که تلفنمون قطعه اما نه به علت عدم پرداخت ابونمان بلکه به علت کنجکاوی بیش از حد یکی از اهالی اپارتمانمون

جریان از این قرار بود که یک خانواده فوقالعاده با فرهنگ و با پرستیژ که از همه زیر و بم های اپارتمان نشینی مطلع میباشند تلفنشان قطع شد و از اونجایی که تک تک واحدها در زدند و فهمیدند بقیه ساختمان همه تلفن دارند لطف کردند رفتن سر جعبه تقسیم و تلفن همه واحدهارو از بیخ قطع کردند ما هم مجبور شدیم با خانواده مزبور همدردی وکنیم و بی تلفن باشیم

تو اون چند روز که خیلی درب و داغون بودم یه روز بعد از ظهر پسرکو که خوابوندم خودمم خوابم برد وقتی دوتاییمون از خواب بیدار شدیم گذاشتمش رو زمین که دیدم تند تند داره چهار دست و پا راه میره اصلا باورم نمیشد یه دفعه سر میزو گرفت و رو زانوهاش نشست

زن دایی خاله جون میگه:میمونت همه کاراش یه دفعه اتفاق میفته راست میگفت چون الانم دندون چهارم پسرک نیش زده و فکر کنم یه دندون دیگه هم داره در میاره طفلک خیلی عذاب میکشه نمیدونم چرا عادت داره تا دندون داره در میاره ابریزی بینی میگیره انگار که سرما خورده اما تا دندونش در میاد همه چی تموم میشه

دیروز پاپی خرگوشه رفته بود تهران و من از صبح با ساره بودم تا بوق سگ  و همشم داشتیم با هم حرف میزدیم و میخندیدیم بعد از ظهر رفتم مغازه و ساره پیش میمی خرگوشه مونده بود وقتی اومدم خونه دیدم تپیده کنج شمینه چهار زانو نشسته سرشو کرده بین پاهاش عین معتادا داره سیگار میکشه نکه فکر کنین من سیگاریش کردم ها نه به من چه؟؟؟؟

خوشبختانه حال ساره خیلی خوب شده این مدت هم همش با هم بودیم نمیزارم اب تو دلش تکون بخوره و سعی میکنم هر جوریه از فکر و خیال درش بیارم

پاپی خرگوشه هم ای به فهمی نفهمی بهتر شده یعنی بیشتر سعی میکنم دور و برش نباشم که بخواد گیر بده خودمم فعلا روبه راهم همیشه همینطوریم یه دفعه قاط میزنم اما زودی خوب میشم اگه ماجرای سو تفاهم اون روز پیش نمیاومد منم اونجوری نمیشدم تنها چیزی که میتونه اعصابمو بریزه بهم همونه خدا کنه دیگه دیگه پیش نیاد

مامان احترام جون روز به روز حالش بدتر میشه و خبر امروز اینه که رفته تو کما وقتی دکتر رفت بالاسرش گفت دیگه سرمو قطع کنین و راحتش کنین غروب مامان و بابام رفته بودن اونجا وقتی دکتر این حرفو میزنه بابامم که حس همدردیش به جوش اومده بود میگه احترام خانوم قبر خریدین؟احترام بد بخت میزنه تو سرشو گریه میکنه

من یه بالش بغل دارم که خیلی بهش وابسته ام اصلا اگه این بالشته نبالشه خوابم نمیبره به هیچکسم نمیدم هیچکسم اجازه نداره به اون دست بزنه هر جا میرمم با خودم میبرمش مخصوصا اگه شبخواب باشیم یعنی اگه بغل دستیم حالا هر کی میخواد باشه بمیره از بی بالشتی من بالشت بغلمو نمیدم چند شبه وقتی میخوابم احساس میکنم یکی بالشتمو میکشه دیشبب بالاخره اشدم ببینم جریان چیه؟دیدم میمیخرگوشه دوتا اشو انداخته دور بالشتم و با دستای کوچولوش هی داره تو خواب زور میزنه بالشتمو بگیره نکه فکر کنین بچه قلدره ها نه

میمی خرگوشه شکمو عاشق یخچاله یعنی وقتی در یخچال بازشه عین فشنگ خودشو به یخچال میرسونه میدونه اونتو همش خوراکی پیدا میشه هفته پیش یه شکلات ناتلا خریده بودم داشتم میزاشتم تو یخچال که سر و کلش پیدا شد و با روروکش محکم کوبید تو پام منم دردم گرفت و شکلاته از دستم افتاد منم برای اینکه نشکنه پامو بردم زیرش و شیشه شکلات افتاد رو انگشت کوچیکه پای من و شدیدا ورم کرد دیگه اصلا شبیه انگشت کوچیکه نیست بیشتر شبیه شصت پا شده از بس که ورم کرده بالاخره امروز همای سعادت با ما یار بود و تونستم برم عکس بگیرم که دکتر گفت قضروف پات پیچ خورده باید جا بره و گچ بگیری گفتم باشه میرم زود برمیگردم رفتم شت سرمم نگاه نکردم دکتره بیکاره

خلاصه که خیلی دوستون دارم و از همتونم ممنونم که نگرانم بودین گوش شیطون کر فعلا حالا حالا ها کاسه صبرم که فکر کنم بیشتر یه یه دیگ دهن گشاد تبدیل شده جا داره

خدایا بهار را به همراه یک دنیا عشق و خوشبختی  در قلبهایمان زنده و بیدار کن

پ.ن:اخرین خبر اینکه مامان احترام جون فوت کرد و خود احترام جونم غش در غش افتاده و سرم بهش وصله یعنی من رسما دودر شدم چون مامان جانم اجازه نمیده از خونه احترام اینا پامو اینورتر اونورتر بزارم حالا شما بگین تو که بچه داری دانشگاه داری کار داری کو گوش بدهکار کار جدیدم اینه که از کله سحر تا بوق سگ خونه احترام اینا باشم که مامان جانمان از خودشان پز در کنند برای شادی روح ان مرحومه فاتح الصلوات...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:28  توسط مامی خرگوشه  | 

پنجشنبه یازدهم اسفند 1384
سلام

وقتی برای ساره زنگ زدم حالش خیلی گرفته بود و بدتر از من داغون بود  با اینکه خودم یه کوه غصه بودم اما ترجیح دادم به حرفاش گوش بدم که گفت صبح که از خواب بیدار شده بود دید تمام بالشتش خونیه وقتی به صورتش دست کشید دید تو گوشش پر خونه رفت دکتر دکترم بعد از معاینه و سیتی اسکن و هر کوفت دیگه ای که لازم بود گفت دیشب تو خواب یه سکته مغزی خفیف کرده اما رد کرده بد بخت خودش که داشت میمرد منم اصلا حالمو نمیفهمیدم بهش گفتم پاشو بیا اینجا وقتی گوشی رو قطع کردم زار زار نشستم گریه کردم

وقتی اومد خونمون محکم بغلش کردم و دوتایی دوباره گریه کردیم واسه غصه های همدیگه واسه دلتنگیها و بد بختی های همدیگه

دکترش گفته از فشار عصبی زیاد بوده

دلم براش خیلی سوخت بهم گفت بیا فردا دوتایی بریم مشهد با اردوان دوسه روزه اما پاپی خرگوشه نمیزاره نمیدونم چشه اصلا به فکر من نیست همش داره پیله میکنه هی هیچی نمیگم هی دوباره به یه چیزی قلاب میکنه گیر میده اصلا فکر نمیکنه صدبرابر فشاری که رو اون هست و من دارم تحمل میکنم دیگه از دستش به ستوه اومدم از دست خنگ بازی هاش از دست بیعرضه گی هاش نمیدونم چرا هیچکاری رو نمیتونه درست انجام بده سرش همش داره با دمش بازی میکنه هر روز صبح میرم مغازه گندای اقا رو میپوشونم به ننه بابامم که نمیتونم بگم که؟؟؟؟؟؟؟دلم میخواست میتونستم با ساره برم اما اون پاشو تو یه کفش کرده میگه نه میدونین چرا؟چون تا حالا افتخارش این بوده که من و خانومم جدا از هم هیججا نمیریم اگه من برم این نشان افتخار رو ازش میگیرن دیگه حالم داره از این مردم که چشمشون به دهن اینو اونه به هم میخوره خودم تا خرخره تو بدبختی فرو رفتم فکر دهن گشاد مردمم باید بکنم گندت بزنن زندگی تف تو گور بابات

اینو ببینین شاید دلتون وا شه

به یه نفر عزیزم مرسی که انقدر با من همدردی میکنی و سعی میکنی ارومم کنی واقعا ازت ممنونم اما عزیزم فکر کنم در جریان نیستی که من و پاپی خرگوشه بوتیک لباس بچه داریم و الانم که دم عیده خوب سرمون شلوغه نمیشه که مغازه رو ول کنه بیاد دنبال من که ؟؟؟تازه من میخوام از دست اون فرار کنم و اخلاقای گندی که پیدا کرده  باز دنبالم بیاد بلای جونم بشه؟مگه خلم؟خوب تمرگیدم تو خونه خودم دیگه؟؟؟؟در ضمن وقتی به پاپی خرگوشه میگم اخلاقت تغییر کرده میگه همینه که هست اصلا باورم نمیشه خیلی عوض شده تو این شرایط این چیزا حالمو بدتر میکنه

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:26  توسط مامی خرگوشه  | 

چهارشنبه دهم اسفند 1384
سلام خیلی دلم گرفته خیلی زیاد

چقدر سخته که وقتی ادم تو رویاهای شیرینه خودش غرقه و کاری هم به کسی نداره وقتی با وجود اینهمه مشکل و سختی تو زندگی به تماشای رویاهای محالش نشسته یکی بیاد و سنگ بزنه به تموم حرفاش

یکی بیاد به خاطر گناه نکرده به اعدام محکومت کنه

کی میخواد بفهمه؟کی میخواد بفهمه که من همیشه عاشقانه مثل یه بت میپرستیدمش و کنار باغچه دلم همیشه یاد ارغوانیشو کاشته بودم؟کی میخواد بفهمه من که هیچوقت بهش نگفتم چقدر دوسش دارم که نبادا دلش از اینهمه عشق بشکنه  چرا نمیفهمه ؟؟؟

میدونم که میای اینجا و این حرفا رو میخونی تو رو خدا تمومش کن. من که با تو کاری ندارم نشستم یه گوشه با خیالت بازی میکنم چرا با من اینکارو میکنی؟چرا انقدر دلمو میشکونی؟مگه از شکستن ارزوهام لذت میبری؟؟دوست داری وقتی از کوچه دلم که عبور میکنی صدای خر خر شیشه های شهر ویران شده دلم را بشنوی؟اگه اینطور باشه حرفی نیست بزن بشکن اصلا هر چه میخواهی سرم فریاد بزن هر چه میخواهی به اینور و ان ور بکوب اگر با اینکار تمام سنگینی غمهایت از بین میرود من حرفی ندارم بکوب هوار بکش بشکن دل من اگر شکست ملالی نیست فقط هیچوقت دوست نداشتم شکستگی قامتت را ببینم تو مجازی هر چه میخواهی به من بگویی

دیگه خسته شدم نمیکشم به کی بگم؟"دلم میخواد بمیرم اما پس اردوان چی؟نمیخوام اینده اون تکرار گذشته من باشه نمیخوام ولی خودمم زیر بار اینهمه فشار دارم له میشم چقدر تنهام؟؟؟؟

همه لحظه هام پر شده از تنهایی اخلاق پاپی خرگوشه هم غیر قابل تحمل شده دیگه نمیتونم نمیکشم دلم میخواد دست بچمو بگیرم بزارم برم یه جایی دور که دست هیشکی به من نرسه یه روزی میرم یه روزی از این زندگی نکبت بار میزارم و میرم یه روز دست بچه مو میگیرم و فرار میکنم از این شهر نکبتی از این ادمای...

هر روز صبر میکنم تا بالاخره روز موعود بیاد روزی که دیگه کسی منو بچمو نمیبینه خیلی وقته تصمیم گرفتم برم اما هنوز وقتش نیست

خدایا پس تو اون بالا چیکاره ای؟واسه چی نشستی؟بد بختی بندهاتو میبینی هر هر میخندی؟دیگه از دست تو هم خسته شدهام تو هم مثل بقیه ادما منو دست میندازی تو هم مسخرم کردی؟میدونم زبونتو سه متر برام در اودری و داری کیف میکنی ؟اما به چی میخندی؟به من؟به بدبختیم؟به اینکه میزاری هر کی از راه میرسه هر چی تو دهنشه بهم بگه و بره؟واسم چیکار کردی؟تو تا حالا برام چیکار کردی؟غیر از اینکه به خاک سیام نشوندی؟غیر از اینکه همیشه در به در کوچه و خیابونام کردی؟از بچگی هام شروع کردی رحمم نکردی اول از همه پدر و مادرمو از من گرفتی و اسممو گذاشتی یتیم بعد دوباره یه پدر مادر جدید بهم دادی و بهم گفتی فرزند خونده یه مدت همینطوری دستم انداختی و گفتی حالا برو شوهر کن شوهرم کردیم روزگارمون سیاهتر از قبل شد طلاق گرفتیم بهمون گفتن مطلقه بیوه هر کوفت دیگه ای دوباره ازدواج کردم زندگیم اینه؟//تو برام چیکار کردی؟یه مثقال عقلم بهم ندادی؟دلمو بهش خوش کنم داری چیکار میکنی؟اون بالا برای چی نشستی ؟تو کجات عادله؟کی میگه تو عادلی؟کی میگه  تو مهربونی؟ها کی میگه؟مگه چیکار کردی برام؟تو زندگی جز بدبختی چی بهم دادی؟اگه این بچه رو هم نداشتم که الان کافر میشدم مگه من چی ازت خواستم؟چی خواستم که مجازاتم میکنی؟چرا دوسم نداری؟تو دیگه چرا؟دلم میخواد بیام پیشتو انقدر تو اغوشت زار زار گریه کنم که دل سنگت برام بسوزه و یه کاری برام بکنی تو که اگه انگشتتو تکون بدی همه چی زیر و رو میشه چرا نمیخوای؟

لااقل تو یکی میدونستی که چقدر دوسش دارم اونو که بهم ندادی حالا که دلم به خیالش خوش بود چرا؟چرا میزاری؟چرا میخوای؟تو که میبینی زیر بار اینهمه غم و درد و تنهایی دارم میمیرم  تو که خودت به اندازه کافی بلا به سرم میباری اونو دیگه چرا وارد بازی کردی؟چرا خدایا چرا؟چرا؟چراانقدر زجرم میدی؟مگه من چیکار کردم بسه دیگه بسه به هر کسی که تو قبولش داری قسمت میدم بسه........

پی نوشت:هیچی نمیتونست حالمو از این بد تر کنه زنگ زدم برای ساره گفت دیشب تو خواب سکته مغزی کرده خدایا چرااخه؟مگه اون چه گناهی کرده بود؟براش دعا کنین

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:25  توسط مامی خرگوشه  | 

جمعه پنجم اسفند 1384
سلام

اومدم بگم هنوز زنده ام و هنوزم نفس میکشم پس بیخود خودتونو به صرف چایی و حلوا دعوت نکنین

از کله سحر که پا میشم تا دو و سه صبح هوار تا کار دارم که باید انجام بدم صبح که تا حدود ساعت ۱ میرم مغازه از اونورم یه راست کله میکنم میرم دانشگاه یا همون خراب شده تا ساعت ۷-۸ شب بعدم مراسم شام درست کنی و گفتمان های نسبتا دوستانه با پاپی خرگوشه و سر کله زدن با این فینگیلی و .....جیش پپو لالا تا فردا دوباره از سر

گل پسرک مامان روز به روز بلا تر و شیطون تر میشه بالاخره دندون سومشم در اود و نوکش زد بیرون یه مدته پسرم خیلی اقا شده نمیدونم چرا بیشتر احساس میکنم چون صبح تا شب بیرونم وقتی میام دلش میخواد همش کنارم باشه و ترجیح میده کمتر غرغرکنه اخه بچه من فوق لیسانس داره خیلی حالیشه

هنوزم استاد دنده عقب رفتنه و تازه همچین یه نمه یاد گرفته دوقدم بیاد جلو اما سریع برمیگرده عقب

واسه خودش با روروکش جولون میده هی میره اونور هی میاداین ور و واسه خودش هر هر میخنده از بس الکی خوشه

هر چی هم که نمیخواد میگه نه نه نه نه مثلا میگم پسری شی شیر میخوری؟میگه نه نه نه نه میگم لالا میکنی میگه نه نه نه نه

تو قلدری و قلدر بازی هم لنگه نداره همه چی رو به زور میگیره وقتی هم که اونچیزی رو که میخواد بدست میاره یه اه بلند میگه بعد ما رو نگاه میکنه و غش غش میخنده  نکه فکر کنید دستمون میندازه ها نه

یه کی از دوستام حامله است و تو این هفته قراره زایمان کنه چند روز پیشا رفته بودم مغازه شوهرشو حال خانوم و نینیشو پرسیدم و گفتم اگه بیست سال دیگه پسر من دختر تو رو دیدی و خوشش اومد و مارو راضی کرد بیایم خاستگاری دخملتو باید بدی به ما ها من از الان دارم زنبیل میزارم اوکی؟؟اونم کلی خندید و گفت اوکی امان از دست تو که انقدر شیطونی

قرار بود مامانم برای پسری دندون سری بگیره این حرف مال موقع امتحاناتم بود اما نگرفت و هی این هفته اون هفته کرد تا اینکه چند روز پیش بهش گفتم مامان جان بیخیال دندون سری شو این بچه الان سه تا دندون داره در ثانی دوماه دیگه تولدشه ملت بهمون میخندن میگه نه من باید بگیرم اما چون الان حال مامان احترام خوب نیست نمیشه گفتم بریم بازار فلان چیزرو بخریم گفت نههههههههههههههههههههه حال مامان احترام بده نمیشه ما بریم خلاصه هر چی من گفتم اونم گفت نه حال مامان احترام بده حالا جالب اینه که احترام خودش مهمونیشو میره مهمونیشو میده خیاطی میره همه کاراشو میکنه اما مامان جان ما از الان لباس سیاهشو واسه عزا داری مامان احترام خریده و کنار گذاشته دیروز زنگ زد گفت فردا شب مهمونی دارم شما هم بیاین گفتم اه مامان احترام که مریضه؟؟؟؟

امان از دست بعضی از بچه های مشتریها چند روز پیش یه مشتری داشتم که با پسر کوچولوش اومده بود که حدودا سه سالش بود و خیلی هم فضول و شیطون .   کل ویتیرینو بهم ریخت همه لباسارو میکشید و مینداخت رو زمین خلاصه زلزله ای بود واسه خودش یه دفعه دیدم صداش در نمیاد و از اونجایی که خودم تجربه دارم که بچه صداش در نمیاد داره یه خراب کاری میکنه دیدم رفته جلو در مغازه دراز به دراز خوابیده ماشالا مامانشم که اوج احساس گفت اخی پسرم خوابش میاد و گذاشت همونجا جلو در مغازه رو موکت بخوابه تا خودش به کارش برسه نکه فکر کنید مامانه ادم بیخیالیه ها نه ما خلیم که انقدر نگران بچه هامونیم حتما همینطوره دیگه نه؟؟؟

پاپی خرگوشه رو دودر کردم با ساره تنهایی رفتیم خانه کوچک داشتیم غذا میخوردیم که یه پسر ایکبیری اومد بهم سلام کرد منم یه نگاه کردم دیدم نمیشناسمش سرمو انداختم پایین اقا هم گوشی موبایلشو برداشت رفت بالا سر ساره روبه من شروع کرد صحبت کردن با موبایلش

موهای سرش وز وزی بود و خیر سرش رفته بود ژل بزنه نصفه موهاشو فرق کج گرفته بود نصفه دیگشم افشون کرده بود رو پیشونیش تا دلتون بخوادم پشت مو داشت یه چشمای هیز و ورقلمبیده و گی رنگ ببخشید ها ولی از قهوه ای و عسلی هم گذشته بود عین چشمای گراز بود دماغشو که دیگه نگو عین خونه حلزون پیچ پیچی بود گونه های فرو رفته و استخونی لبای باریک و سیاه  یه بلوز بنفش بد رنگ پوشیده بود که حالم داشت به هم میخورد ادم انقدر بد سلیقه؟؟؟با یه شلوار جین از این مدل پاره پوره ها فکر کنم یه شلوار کهنشو خودش گرفته بود با تیغ پاره کرده بود اخه شلواره زانو انداخته بود و انقدر چرک بود بیشتر سیاه نشون میداد تا ابیتازه فکر کنم مال داداششمم بود اخه براش خیلی کوتاه بود  کفشاشو که دیگه نگو من مرده بودم واسه کفشاش و جوراباش یه جوراب پاریزین پوشیده بود که همه موهای پاش سیخ سیخ زده بود بیرون با از این کفشای یخ شکن که تو کوه نوردی میپوشن به ساره گفتم ببینم اینجا پوشیده از یخه من نمیبینم؟؟؟گفت نه چه طور؟گفتم این چه کفشیه این بنده خدا پوشیده؟گفت اها حتما یخای تو لیوانو دیده جو گرفتدش لهجشو که دیگه نگو وای وای وای حالا هی هم داشت واسه ما کلاس میذاشت و میخواست به ما بفهمونه اره من خیلی رله ام به دوستش میگفت امشب بیاین بریم خونه ما مششششروب گرفتم بخوریم حال بیایم و بترکونیم منو ساره مرده بودیم از خنده با اون لهجه دهاتیش بعد داشت برای دوستش تعریف میکرد اره امروز یه دختره زنگ زد گفت من تو رو میخوام و من عاشقتم اگه تو الان نیای پیشم من خودمو میکشم و منم گفتم نه جان تو نمیشه و اصلا راه نداره و اصرار نکن من که رفته بودم زیر میز از خنده و به ساره میگفتم دختره عاشق چی این شده بلوز خوشرنگش یا لهجه شیکش یکی ندونه فکر میکنه از ناف تهران فرار کرده همینطور داشتیم یه ریز میخندیدیم یه قلپ نوشابه خوردم که یه کم از خندههام کم بشه که پسره اومد جلو و گفت خانوم شماره بدم زنگ میزنین؟قبل از اینکه ساره بخواد جواب بده من خندم گرفت و همه نوشابه ها رو پوف کردم تو صورت پسره بد بخت تو شوک بود و ناباورانه داشت ساره رو نگاه میکرد و با دست صورت خیس از نوشابه و تفشو پاک میکرد که ساره گفت چیه ولو شدی رو میز ما جوابتو نگرفتی؟؟؟؟دوباره دوتاییمون ولو شدیم رو میز و خندیدیم وای قیافه پسره دیدنی بود داشت میرفت گفت حیف شد موقعیت خوبی رو از دست دادین شما نمیدونین من چقدر فدایی دارم گفتم اره تو که راست میگی  و طرف رفت داشتیم میومدیم بیرون که یکی از شاگردایی رستوران که منو میشناسه گفت ببخشید خانوم .... اون اقا مزاحمتون شدم ساره خندید و گفت اخی تو ترشی نخوری یه چیزی میشی خسته نباشی پسرم چقدر دیر میوفته پسره هم کلی اظهار شرمندگی کرد و گفت ببخشید من نفهمیده بودم و و اگه به من میگفتین عرش میکشتم و پلنگ میکشتم

به سلامتی میمنت و مبارکی مضاربمون به کل لغو شد حالا من موندم و خر و لنگ و طلبکار خلاصه اگه دیدین یه هفته شد و صدام در نیومد بدونید که دارم میرم سفره هفت سین امسالو تو زندان بندازم خوشبختانه خرجمم کمتر میشه و دیگه لباس عید نمیخوام تو زندان یه دست لباس نو بهم میدن

پسرک بد جوری خراب کاری کرده پاشم برم تا این شمیم دلپذیرش بیشتر از این خفم نکرد

خدای من خدای خوب و مهربان در میان اینهمه تلاطم و طوفان دریای زندگی هیچ چیز از تو نمیخواهم جز صبر

 در هجوم بی وقفه تگرگ ناسازگاری روزگار ارزویی ندارم جز سلامتی

و در کنار همه ناملایمات و لبختدهای سرخ چیزی به ارمغانم نده جز پناهی امن

نه برای من بلکه برای هر کس که دوستش میداری و دوستت میدارد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:28  توسط مامی خرگوشه  | 

دوشنبه یکم اسفند 1384
خوشا تصویرچشمانم تو باشی

همشه راحت جانم تو باشی

دلم کاشانه سرد سکوت است

خوشا روزی که مهمانم تو باشی

سلام

هنوز هم خسته ام هنوز هم هوای نفس کشیدن نیست هنوز هم زیر بار اینهمه مشکل کمرم تا شده هنوز هم مینویسم اما؟؟.....

۲۵ بهمن سالگرد ازدواجمون بود که به کلی یادم رفت پاپی خرگوشه هم که ماشالا نماد احساس و هیجانه فکر نمیکنم اصلا یادش باشه که ما با هم ازدواج کردیم؟دیروز که میشد اول اسفند ماه من یادم اومد ای دل غافل سالگرد ازدواجمون که گذشت منم که کادومو دادم حالا چیکار کنم؟خیلی از دست خودم شاکی بودم میخواستم امسال یه جشن کوچولو با میمی خرگوشه بگیرم یه سالگرد ازدواج سه نفره اما.....؟؟؟خلاصه رفتم شیرینی سرا و یه کیک کوچولو خریدم و اومدم خونه تو راه پله هم دو تا شمع کوچولو روشن کردم و اومدم تو به پاپی خرگوشه گفتم سالگرد ازدواجمون مبارک باز چه استعداد سرشاری داره اون هنوزم یادش نیومده که دیروز اول اسفند بوده و پنج روز گذشته؟ راستش خیلی تو ذوقم خورد همش پیش خودم میگفتم اگه برم حتما یادش میاد اما...؟اگرم خودم شلوغش نمیکردم تا سه سال دیگه هم یادش نمی اومد این اولین باره که یه مناسبتی رو فراموش میکنم همیشه همه چیز یادم میمونه مخصوصا این مناسبتها که برام خیلی اهمیت دارن اما اینبار؟میدونم دلیلش چیه؟از بس که من هی نسبت به هر مناسبتی ذوق میکردم و پاپی خرگوشه بر عکس من همیشه فراموش میکرد کلی از سر ذوق افتادم و واسه همینم کلی شاکیم

خیال همتون راحت باشه که مضاربم هنوزم اماده نشده دوشنبه صبح که پاپی خرگوشه رفت بانک و اخرین لحظه که فقط یه امضا مونده بود تا کارا تموم بشه اقای رئیس بانک لطف کردن و به خاطر اوردن که نامه ما رو اصلا ساری نفرستادن برای همینم پول بی پول بعدشم گفت حالا باشین تا علف زیر پاتون در بیاد منم با بدبختی تمام اینور اون ور گشتم و پول قرض کردم البته قرض که نه نزول کردم یه مقداریشم زن دایی جانم بهم کمک کرد و قرار شد هر وقت پولو گرفتم بهش بدم وقتی بابام فهمید پول نزول کردم چه هوارها که نکشید و چه داد و بیداد ها که راه ننداخت بهش گفتم پدر جان شما که میگی من نمیتونم بدم کسی هم که این موقع سال پول دستش نیست نزولم که نمیگرفتم در مغازه رو هم که نمیخوای ببندم پس من با این بی پولی چه خاکی بر سر بریزم؟میگفت من نمیدونم ولی نباید نزول بگیری نه قرض بگیری نه وام بگیری نه در مغازتو تخته کنی ای بابا چه گیری کردم ها؟؟؟

خلاصه ما رفتیم تهران و سه روز سخت رو گذروندیم مامان جانمم که تا میتونست به همه چی گیر میداد مثلا میگفت چرا ارایش نکردی عین روح متحرک شدی چرا غذا نمیخوری میخوای خودکشی کنی؟چرا شلوار اینو پوشیدی اونو نپوشیدی؟من بد بختم خودم داغون گیرای الکی اونم شده بود قوز بالا قوزخلاصه خریدمونو کردیم و اومدیم این چند روزی هم همش گرفتار مغازه بودم دیگه صبح ها من میرم مغازه چون پاپی خرگوشه صبحها که بانکه و نیست تا غروب که بیاد و خودش بره جالبه که کارمند بانک خودش گیر مضاربه تو یه بانک دیگه باشه نه؟

میگم راست میگن پدر و مادرا که پیر میشن دوباره بچه میشن ها؟نه؟من یکی که خیلی این حرفو قبول دارم با اینکه خیلی از دست گیر دادن های مامانو بابام خسته ام اما پیش خودم میگم اونا مثل بچه ها بهانه گیرن منم باید تحمل کنم همونطور که غرغر و نق نق های پسرمو با جون و دل گوش میدم و چیزی بهش نمیگم اینطوری بهتر میتونم تحمل کنم وقتی فکر میکنم عمری من محتاج اونا بودم و حالا اونا منو میخوان خیلی امیدوار میشم از اینکه میفهمم لااقل وجود دارم و یکی احتیاج داره به من حتی اگه بخواد سرم غر بزنه و تلافی همه رو سر من در بیاره

گل پسر مامان داره سومین دندونشو در میاره و یه بند بهانه میگیره ولی هنوزم همونطور شیطون بلاست چها دست و پا راه میره اما فقط دنده عقب وقتی هم به من میرسه خودشو میندازه تو بغلمو خودشو لوس میکنه عین بچه گربه میمونه همش صورتشو میماله به لباسمبراش پرستار گرفتم که صبح ها که نیستم بیاد خونه مراقبش باشه اینطوری خیالم راحت تره هر وقتم به من احتیاج داشت با یه تلفن میپرم بالا و کاراشو میکنم اول خواستم اسمشو تو یه مهد بنویسم اما خودمم راضی نبودم همشم از سر ناچاری بود رفتم خیر سرم بهترین مهد اسمشو بنویسم چشمتون روز بد نبینه رفتم مهد دیدم بچه های کوچولو و همسن میمی خرگوشه رو انداختن تو اتاق و دارن گریه میکنن هیچکسم نیست به دادشون برسه خیلی دلم سوخت وقتی اومدم خونه کلی گریه کردم به حال خودم به حال این بچه های بی زبون به حال مادرای بیخبرشون که نمیدونن بچه هاشون ساعتها گریه میکن و هیچکسم نیست به دادشون برسه دیگه به غلط کردن افتادم به پاپی خرگوشه که گفتم اونم گفت تا وقتی میمی خرگوشه نتونه خوب حرف بزنه و خودشو اداره کنه حرف مهدم نزن یه پرستار بگیر تو خونه مراقبش باشه و خودتم پاشو برو دانشگاه و زودتر این درستو تموم کن

راستش خیلی خستم از صبح ساعت هشت بیدار میشم تا شب ساعت ۳ که پسرک لطف کنن به مامانشونو و بخوابن و بزارن مامانشونم کفه مرگشو بزاره رو زمین یه بند کار دارم تازه هنوز دانشگاهم نرفتم از فردا دیگه خستگی دانشگاهم اضافه میشه و میشه قوز بالا قوز

تو رو خدا اگه وقت نمیکنم همیشه به همتون سر بزنم منو ببخشید ولی اگه یک دقیقه وقت خالی برام پیدا کردین خبرم کنین تا یه کم بخوابم دارم میمیرم از بی خوابی انقدر درگیرم که وقت ندارم حتی برای حذف و اضافه برم دانشگاه دلم لک زده برای یه روز اروم و بی درد سر روزی که همه تلفن ها قطع باشه هیچ نگرانی از چک و نزول و مغازه و بی پولی و پاپی خرگوشه و دل این و اون نداشته باشم خدایا یعنی اون روز میرسه؟البته میدونم که میرسه زمانی که تو گورم بخوابم به شرطی که اون موقع طلب کارا قبرمو مصادره نکرده باشن

خدایا راه سخت است و پر فراز نشیب جز تو هیچکس را یارای مدد به ما نیست هم راهمان باش در اینهمه ازمون که برایمان طرح کرده ای و عزیزانمان را از هر گزند و خطری دور کن امییین

دلتان شاد روحتان سبز و همه دلخوشی های عالم به کامتان باد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:29  توسط مامی خرگوشه  |