تبليغاتX
مثل هیچکس
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385
سلام

دلم برای بابا و مامانم تنگ شده مسخره است نه؟روزی صد بار دارم باهاشون حرف میزنم اما دلم براشون تنگ شده خیلی از هم دور شدیم مامانم که تمام وقتش مال احترام ججونه و تمام فکر و ذکرشم احترامه بابامم خیلی نگران دلدردامه واسه همین زیاد باهام حرف نمیزنه از خودش واسم محبت در نمیکنه این هفته وقت اسکن و ام ار ای دارم اونم بیچاره هم که دلش مثل دل گنجیشک میمونه داره سنکوپ میکنه و گفت اگه بازم معلوم نشد دل دردت واسه چیه میریم تهران امشب قراره برم خونشون ولی میدونم بازم دلگرفتگیم رفع نمیشه چون اولا احترام جون اینا شام اونجان در ثانی ...من محبت میخوام عشق بابامو که همیشه تو نگاش موج میزد گرمی بغل مامانمو ..اما حالا هیچکدوم اینا رو ندارم مامانم که همش سرش گرم این و اونه و وقتی یاد من میفته که سوژره برای گیر دادن نداشته باشه بابامم وقتی دل واپسه بیشتر از طرف دوری میکنه تا اینکه به دادش برسه

خونه همچنان سرد  و سوت و کوره دیروز حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم خودش انگاری تر جیح میده وضعین اینجوری باشه نمیدونم چشه نگین باهاش حرف بزن چون اصلا نمیخواد گوش بده و بگه چشه دلم براش تنگ شده برای مهربونی هاش برای صداش برای لوس بازیهاش برای روزایی که من خرگوش کوچولوش بودم و اونم پیشی من بود که نمیذاشت پیشیهای دیگه منو بخورن  حالا همه چیزمون از هم جدا شده قبلانا بدون من غذا نمیخورد اما حالا...بدون من نمیخوابید و اگه تا صبحم میشد منتظر میموند تا منم بخوابم اما حالا.....دیشب وقتی داشتم میرفتم بخوابم ازش پرسیدم دیگه دوسم نداری؟جوابمو نداد برای اولین بار بود که جوابمو نمیداد همیشه میگفت چرا ولی مثلا الان قهمرم یا حوصله ندارم حالا هرچی ولی میگفت که دوسم داره اما حالا.....

چقدر زندگیم فرق کرده قبلانا میشستیم باهم به اینکه بقیه چقدر غرق کارن و خوشی و احساسشونو فراموش کردن میخندیدیم اما حالا خودمونم مثل بقیه ایم به قول علی جون جبر زمونه است

وقتی بچه بودم شبا میرفتم بین مامان و بابام میخوابیدم سرمو میزاشتم تو بغل بابام و لنگامم مینداختم رو شکم مامانم تا خود صبح چه جای امنی داشتم اما حالا اونم ندارم انقدر ازشون دورم که حتی وقتی باهمیم نمیتونم پیششون بشینم چه برسه تو بغلشون

وقتی بچه بودم عین یه بچه خرگوش لوس و نرر شبا خودمو میچپوندم تو بغل بابام و پاهای یخ کردمو به زور لای پاهای گرمش جا میدادم و تا صبح میخوابیدم

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم

کاش تو همون ۵ ۶ سالگی باقی میموندم

اون موقع ها هر وقت میرفتم خونه داییم اینا جام یا تو بغل داییم بود یا تو بغل پسر داییم تنها چیزی که تغییر نکرده همینه هنوزم وقتی میرم خونه داییم اینا تو بغل داییم میشینم همچی منو بو میکشه که کلی حال میکنم و محکم بغلش میکنم

دلم برای خونمون اتاقم بچه گی هام خاطره هام تنگ شده حالا وقتی میرم خونه مامانم اینا یه غریبه ام هیچی جای خودش نیست خونه خیلی تغییر کرده انگاری اونم بزرگ شده و من دیگه این خونه رو نمیشناسم کاش خونمون لااقل همونجوری بود

اتاقمم قابل شناسایی نیست یه وقتایی شک میکنم اینجا اتاق من بود؟هیچ نشونه ای ازش نیست

دلم برای همه مهرونی های دنیا تنگ شده

از اینهمه تغییر متنفرم

کاش همه چی سر جای خودش بود

کاش .....

این دل گرفتگی منم که تمومی نداره

ساره هم داره برگرده مشهد عزا گرفتم

کاش یکی رو داشتم باهاش حرف میزدم شاید سبک میشدم اما ......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:44  توسط مامی خرگوشه  | 

چهارشنبه سی ام فروردین 1385
سلام

رفتم عکس گرفتم حالا بماند که از دیشب به خاطر قرص و دواهایی که دادن چه بلایی سرم اومد و امروز چیکارا باهام کردن اما اخرش گفتن هیچی معلوم نیست باید یه هفته صبر کنی تا این مواد امروزی از بدنت خارج شه دوباره هفته دیگه بیای و عکس بگیری

تو راه که داشتم میومدم خونه دوباره از اون  دل دردا گرفتم بدبخت راننده تاکسیه کپ کرده بود همش میگفت خانوم میخوای ببرمت بیمارستان ؟هی میگفت یا حضرت عباس نجاتش بده تو اوج درد از حرفای یارو خندم گرفته بود انگاری مجروح جبهه بودم اینطوری حرف میزد خلاصه وقتی رسیدم در خونه کلی خدا و پیغمبر صدا کرد که من طوریم نشه

هوای خونه بد مدل طوفانیه و من همش دارم سعی میکنم سکوت کنم میخوام جلوی این بادها رو بگیرم تا چیزی رو خراب نکنه اگه بخوام دهنمو وا کنم خیلی حرفا برای گفتن دارم همچی حرف میزنم که خونه و زندگیمون دود میشه میره تو هوا از چیزایی که دیدم و نباید میدیم از حرفایی که شنیدم و نباید میشنیدم خلاصه راحت میتونم یارو رو بشورم بزارم تو افتاب ولی میدونم بعدش خودم دیگه نمیتونم تحمل کنم نمیخوام پرده ها پاره بشن بزار فکر کنه من هیچی نمیدونم ......خیلی از هم دور شدیم دیگه بینمون هیچی نیست نه عشق نه علاقه من هنوزم دوسش دارم میدونم اونم همینجوریه ولی تحمل همدیگه رو نداریم این روزا به همه چی گیر میده ....منم ترجیح میدم جوابشو ندم ...حتی به میمی خرگوشه کوچولو هم گیر میده و همش دعواش میکنه ....از وضعیت موجود اصلا خوشم نمیاد

داشتن یه دوست خوب خیلی خوبه تو تموم این مدت که من دنبال دکتر بازی بودم ساره با جون و دل میمیخرگوشه رو نگه میداشت و همه کاراشو میکرد براش سوپ درست میکنه بهش غذا میده باهاش بازی میکنه خلاصه خیلی بهش میرسه و از این کارشم خسته نمیشه الان زنگ زدم گفتم میام میمی خرگوشه رو ببرم خونه گفت نه من الان میخوابونمش تو هم استراحت کن نا نداری حرف بزنی تو خونه اروم باش منم اینو دارم غروب بیدار شد با هم میایم پیشت ....ساره کوچولوی خوبم  میدونم که اینجا رو نمیخونی اما من مینویسم خیلی دوستت دارم خیلی خیلی زیاد کاش میتونستم یه دوست خوب برات باشم هر چیزی که تو میخوای .....

دلت خیلی کوچولو و مهربونه نمیدونم باید بهت چی بگم؟..........باید از دستت ناراحت باشم؟یا ؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:1  توسط مامی خرگوشه  | 

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385
سلام

یه روز سرد و غمگین بهاری وقتی اسمونم دلش مثل دل همیشه ابری من گرفته بود فهمیدم همه این سالها راهمو اشتباه رفتم فهمیدم همه ارزوها و رویاهام سرابی بیش نبود

وقتی تو اوج تنهایی وقتی شب گریه ها امونمو بریده بود فکر میکردم فردا کسی هست که ارومم میکنه و بهم میگه همه چی تموم میشه میگه خوشبختی یه حسه یه جور احساسه که تو هم بالاخره بدستش میاری فکر میکردم فردا کسی بهم میگه گریه نکن تو رو خدا گریه نکن اما....فرداش در حالی که بغضامو قورت میدادم تا اشکام سرازیر نشه بهم گفت منتظری من بهت چی بگم؟خودش نمیدونه اما بیشتر از اونچیزی که ناراحت بودم حرف سرد و صدای بی اعتناش منو شکوند ...اره شکستم ویرون شدم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی دلم درد گرفته روحم صد تیکه شده .....

مثل یه بادکنک بودم که تااخرین مولکولی که جاداشت بادش کرده بودن و هر ان ممکن بود بترکه تو تنها کسی بودی که میتونستی بادمو خالی کنی اما نکردی که هیچ یه سوزنم بهم زدی تا بترکم ترکیدم شکستم خرد شدم انقدر شکستم که پاره های روحم همه جا پخش شده نگو چقدر غر میزنی چون غر دارم اصلانام دنبال این نیستم که بخوام حس ترحم بقیه رو تحریک کنم حتی تو رو ....دیگه واسم مهم نیست

چقدر صادقانه دوستت داشتم و تو چقدر منو احمق فرض کردی نه؟حالا برو دلت خنک باشه که من دیگه سراغت نمیام دیگه نمیام انقدر دلمو به درد اوردی که حتی فکرشم نمیتونم بکنم برو واسه خودت صفا کن تو دلت به ریش من بخند و به خودت بگو ایول به خودم خوب حالشو گرفتم ....باشه باشه حتی ازم نپرسیدی خوبی؟حالا دیگه علت بداخلاقیت زنگ زدن منه؟باشه باشه اگه اشکای من اینجوری دارن زار میزنن مهم نیست مهم اینه که الان تو شادی.....

کاش میتونستم همه اروهای کالمو همه حرفهای نگفتمو همه خاطرات قشنگمو با هم بسوزونم کاش میتونستم دلمو که حالا خاکستری بیش نیست به باد بسپرم اصلا کاش نمیدونست کاش بهش نمیگفتم کاش...کاش کر میشدم اون صدای سردو نمی شنیدم کاش .....

دارم سعی میکنم باور کنم همه چی تو اون چند روز فقط یه کابوس بوده اما...نشون هایی هست که بهم میگه هر چی دیدی و شنیدی حقیقت داشت

یه مادر برگ مهربونی داشتم که خیلی سال پیش فوت کرد و من زیاد ندیدمش اما یه حرفش خوب یادمه بهم گفت تو فردا با چشمای کوچولوت خیلی چیزای بزرگی رو میبینی چیزایی که از چشمای قشنگت خیلی بزرگترن جمعه سالگردش بود من سر خاکش نرفتم اما یاد حرف قشنگش افتادم عجب حرفی زده بود؟اون موقع نمیفهمیدم چی میگه اما حالا باور میکنم و با تمام وجودم این حرف بزرگشو میفهمم مادر روحت شاد......

اینا رو گفتم چون اگه نمیگفتم غمباد میکردم میمردم گفتم چون بیخ گلومو گرفته بود ... انگاری خیلی وقته از خودم و زندگیم چیزی نگفتم  حالا میگم:

بالاخره برای دل دردم رفتم دکتر .هنوزم معلوم نشده جریان این دردا چیه؟هنوزم دلم درد میکنه امشب دوباره از اون دردای وحشی گرفتم از اونا که تا یه ساعت از شدت درد خشک میشم و نمیتونم تکون بخورم اما تنها بودم و هیچکی نبود به دادم برسه میمی خرگوشه خوابیده بودو پاپی خرگوشه هم رفته بود برای اسباب کشی دردم انگاری از این فرصت استفاده کرده بود و وحشی تر از همیشه همه وجودمو تو خودش پیچوند فردا باید برم عکس رنگی بگیرم انگاری ماجرا خیلی جدیه .....

مغازمونو عوض کردیم و امشبمم اسباب کشی داریم من موندم تو کار این پاپی خرگوشه معماییه واسه خودش تا دیروز هیچکاری نمیکرد و اصلا دنبال کارا برای رفتن نبود اما امشب یه دفعه همه کاسه و کوزه رو جمع کرد گفت بریم مخش تاب تابیه

میمی خرگوشه که دیگه داره منفجر میشه از شیطونی هیچ جا بند نمیشه حرف حسابم حالیش نیست بهش میگم مامانا از مبل نرو بالا میوفتی نگام میکنه و میگه نه نه نه نه بعد با سرعت همه تلاششو میکنه و میره بالا وقتی هم رسید بالای مبل برمیگرده نگام میکه و وقتی مبینه دارم میخندم یه جیغ از سر خوشحالی میکشه اگرم نگاش نکنم میگه ماما تا برمیگردم نگاش کنم دوباره از خوشحالی جیغ میکشه یعنی حرف تو باد هوا ببین من این بالام

تازگی هام یاد گرفته میره رو مبل از رو اون میره رو میز از رو میزم میاد رو اپن اشپزخونه وامیسته خیلی کار خطرناکیه ولی این اصلا خطر حالیش نیست بعد قسمت جالب ماجرا اینه که نمیتونه همون مسیرو بیاد پایین اون بالا وایمیسته کلی جیغ و نق و سر و صدا میکنه تا من بیارمش پایین دیونم کرده

امروز مجید اومده بود خونمون برای اولین بارمیمی  گفت دایی دیگه کلی مجید خر کیف شدوداشت قورتش میداد

بهش میگم مامانا هر چی که رو زمین افتاده که نباید بزاری دهنت اما کو گوش بدهکار

خیلی دلواپسشم واسه فردایی که نمیدونم چی میخواد پیش بیاد پیش خودم فکر میکنم اگه یه روزی من بمیرم پسرم دیگه مامان نداره که کی بهش میگه مامانا این کارو نکن کی بهش میگه مامانا بیا بغلم؟کی مثل من دوسش داره؟دلم برای بغض معصومانه ای که قراره یه روز بکنه و به باباش بگه بابا پس من چرا مامان ندارم میسوزه و وقتی فکر میکنم بی اختیار گریه میکنم چند شب پیش داشتم با پاپی خرگوشه حرف میزدم و همینطورم گریه میکردم و میگفتم اگه یه روزی من مردم واسه پسرم یه مامانای خوب و مهربون بگیر که خیلی خیلی دوسش داشته باشه اونم عصبانی شد و دعوام کرد و گفت خیلی دیونه ای نمیتونه درک کنه من چی میگم چرا همه ادما از مرگ فرار میکنن؟مگه غیر از اینه که هممون یه روز میمیریم؟هممون میمیریم مارو خاک میکنن با یه مشت کارای خوب و بد و باید جواب همه دلایی که شکوندیم بدیم مگه نه؟خوب این کجاش بده؟اینکه به فکر اینده بچمون باشیم کجاش بده؟ولش کنین این باباها هیچی نبفهمن

اینم عکس امروز میمی خرگوشه:

موش موشی مامانا

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:25  توسط مامی خرگوشه  | 

جمعه بیست و پنجم فروردین 1385
سلام خوب نیستم فقط اپ میکنم که شما رو از خوندن اون پست کذایی راحت کنم

زندگیم ابستن حوادثی از پیش تعیین شده است .......

اینم عکسای میمی خرگوشه:

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:49  توسط مامی خرگوشه  | 

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
سر کلاس نشسته بودم که یکی از همکلاسیهام که مثلا وسط کلاس پیچونده بود با صورتی خیس از اشک اومد دوباره کنارم نشست و تعریف کرد

نمیدونم چرا وسط کلاس یهویی دلم شور افتاد گفتم برم خونه یه سری به بچم بزنم ساعتو نگاه کردم سه بعد از ظهر بود گفتم حتما خوابه اما بازم دلم یه جورایی بود رفتم خونه نمیدونم چرا ولی احساس کردم باید از پله ها بالا برم تمام پنج طبقه رو کوبیدم رفتم بالا اروم درو باز کردم دیدم بچم نشسته تو هال و داره با کیف لوازم ارایش من بازی میکنه هیچی نگفتم اومدم تو خونه یه نگاهی به روی اپن انداختم یه قوطی ویسکی سبز چهار تا لیوان که تو دوتاش تا نصفه نشابه بود یه جا سیگاری پر سیگار که چند تاشم رژی بود یه دست به لبم کشیدم دیدم من که رژ ندارم پس اینا چیه؟مال من که نیست اروم رفتم سمت اتاق خواب یه صداهایی ازش میومد در اتاق خوابم نیم لا بود چند لحظه همین جوری بهت زده فقط نگاه کردم چشمام اون چیزی رو که میدید باور نمیکرد شوهر من؟یه زن دیگه؟تو اتاق من؟رو تخت من؟بازم اروم و بیصدا از پشت در اومدم کنار اونام انگاری انقدر خورده بودن که هیچی رو نمیشنیدن بچمو بغل کردم و رفتم رو تراس خونه و از اون بالا شهر و نگاه کردم نمیدونم هوا مه گرفته بود یا چشمام پر اشک بود جایی رو نمیدید چند لحظه همونجا زل زدم یعد رفتم بالای یه صندلی و  زمین زیر پامو که پنج طبقه ازم فاصله داشت  نگاه کردم بپرم؟با این بچه؟بپرم؟نتونستم نتونستم بپرم شاید اگه این بچه نبود حالا با یه کارد بزرگ میرفتم دو تا شونو میکشتم اما این چه گناهی کرده که باید مادرشو تو زندان ملاقات کنه؟هیچ کاری از دستم بر نمیومد ....برگشتم تو اتاق اروم بچه رو گذاشتم همونجا که بود کیف لوازم ارایششم دادم دستش اروم در خونه رو بستم دوباره از پله ها رفتم پایین دکمه اسانسورم خاموش کردم که دیگه هیچ صدایی مزاحمشون نشه تمام راه اشک ریختم تا رسیدم دانشگاه .....نمیدونم چیکار کنم تو یه چاهی افتادم که نه راه پس دارم نه راه پیش ....

وقتی حرفاش تموم شد یه نگاهی به دور و برم انداختم دیدم کلاس خالیه کی کلاس تموم شده بود؟خواستم پا شم برم کیفمو برداشتم دیدم خیسه خیسه  دست کشیدم به صورتم دیدم صورتمم خیسه خیسه .....

بریز ای اشک ناکامی بریز از بی سرانجامی

که نفرین دلی قلبی شکسته پس این بی سرانجامی نشسته

 که اه سینه سوز مهربونی سر راه مرا از پیش بسته

دلم رنجیده از زخم زبونها

به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها

خیال کردم یکی دلسوزمونه

برای گریه هام دل میسوزونه

خیال کردم یکی داره هوای کار مارو

اگه موندیم تو این کار زمونه

دلم رنجیده از زخم زبونها

به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها.....

به امید خوشبختی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:41  توسط مامی خرگوشه  | 

یکشنبه بیستم فروردین 1385
ماهی کوچولو گمان میکرد اگر به دریا برسد خوشبخت خواهد شد و دلش ارام خواهد گرفت ماهی کنجکاو کوچولو نمیداند که :او هم اکنون در دل دریاست دریا در اوست و او دریاست

با تغییر دیدگاه خود نسبت به زندگی خالی میشوی از نفرت ترس حسادت و رقابت

و سرشار میشوی از روشنی و ارامش وقتی دیدگاه تو نسبت به زندگی تغییر کند خیلی از چیزها را نخواهی خواست زیرا انها را خواستنی تلقی نخواهی کرد بنابراین برای به دست اوردن این چیزهای ناخواستنی به زحمت و اضطراب دچار نخواهی شد

ملا نصرالدین گاوی داشت قوی هیکل با شاخهای تیز و بلند مدتها بود که ملا ارزو میکرد بنشیند وسط ان شاخها و ببیند چه مزه ای دارد؟

یک روز که ملا تازه گاوش را از صحرا به خانه اورده بود گاو رفت گوشه حیاط خوابید و شروع کرد به چرت زدن ملا فرصت را مناسب دید و تند پرید و نشست روی سر گاو و دودستی چسبید به ان دو شاخ بلند و تیز

گاو ترسید و تندی از جا پرید و ملا نصرالدین را به هوا پرتاپ کرد

زن ملا از صدای افتادن یک چیز سنگین سراسیمه از اتاق بیرون دوید و دید که شوهرش دراز به دراز افتاده وسط حیاط و صورتش غرق خون است زن به خیال اینکه ملا مرده بنا کرد به گریه و زاری سر و سینه زدن

 اما ملا اهسته تکانی به خود داد به زحمت بلند شد نشستو با اه و ناله به زنش گفت:اه گریه نکن عزیز دلم گرچه خیلی صدمه دیدم ولی خوشحالم که به ارزوم رسیدم خدا را شکر بالاخره توانستم بنشینم وسط دو شاخ بلند و تیز گاومان اسفند دود کن زن

پیش از انکه به بستر بروی نگرانیهایت را در شط شب بیاندازو سفر شبانه خود را اغازکن انچه را که گذشته است بگذار و بگذر به خوابهایت مبر انچه را که گذشته است

ملانصرالدین از مردی ده سکه طلب داشت ان مرد از دادن بدهی خود به ملا طفره میرفت شبی از شبها ملا ان مرد بدهکار را در خواب دید یقه او را محکم چشبید و گفت: خوب گیرت اوردم زود باش بدهی ات را بده

 مرد بدهکار از جیبش نه سکه طلا در اورد و گفت: ملا نه سکه بیشتر ندارم فعلا این نه سکه را بگیر ان یکی باشد برای بعد ملا گفت:نمیشود مطمئن باش تا طلبم را تمام و کمال وصول نکنم ول کن معامله نیستم انگاه شروع کرد با بدهکار بگو مگو کردن

خلاصه مرد بدهکار اصرار میکرد و ملا قبول نمیکرد که ناگهان ملا از خواب پرید و وقتی فهمید سکه ای در کار نیست زود چشمهای خود را بست و خودش را به خواب زد و گفت :قبول است فعلا همان نه سکه را بده تا ببینم بعدا چه پیش میاید

در بستر خواب پیش از انکه به خواب بروی زیباترین تصویری را که در زندگی دیده ای مرور کن خود را تصور کن که در دامنه کوهی نشسته ای و غروب دل انگیز خورشید را تماشا میکنی خود را تصور کن که در شبی مهتابی در ساحلی خلوت روی ماسه های نرم نشسته ای امواج دریا را تماشا میکنی و به موسیقی اب ها گوش میدهی

این تصویرها بهترین داروی ارام ساختن هیاهوی ذهن و اشوب دل توست

از قوه خیال خود کمک بگیر خیال تو معجزه میکند

 همه چیز در خیال خلاق افریده میشود هستی نیز چیزی نیست مگر همین خیال خلاق

از کلمات کمک بگیر کلمات قدرتی شگفت دارد

روح تو به به کلمات حکمت و بصیرت و عشق واکنشی مثبت نشان میدهدو تزکیه میشود

اما مراقب حرفهای خود نیز باش

 حرفهای ژرف و زیبای تو تو را ژرف و ارام میکند

و حرفهای سطحی و منفی تو تنش میزاید و تیرگی و اضطراب میافریند

روز خود را با نگاهی محبت امیز یه همه چیز و همه کس اغاز کن بی تردید در ان روز کامیاب و اسوده خواهی بود

به امید خوشبختی....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:15  توسط مامی خرگوشه  | 

چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385
یک روز چله تابستان ملانصرالدین راه افتاد تا به یکی از روستاهای اطراف برود او مدتی زیر افتاب داغ راه رفت و عرق ریخت .سرانجام بی طاقت شد زیر سایه درختی نشست رو به اسمان کرد و گفت :ای خدای ادمهای درمانده شاهدی که دیگر توانی ندارم تا راه را ادامه دهم بیا و مردانگی کن و برای این چاکرت ملانصرالدین یک الاغ زبر و زرنگ و جل کرده بفرست و راضی نشو من در این بیابان و زیر این افتاب سوزان هلاک شوم

در همین زمان سر و کله مردی قلچماق از دور پیدا شد او افسار کره اسب چهار پنج ماهه ای را در دست گرفته بود و به دنبال خود میکشید تا چشم مرد قلچماق به ملانصرالدین افتاد هوار کشید :اهای تنبل لندهور بیخودی زیر سایه درخت لم نده و چرت نزن پاشو بیا این کره اسب زبان بسته را کمی کول کن از بس راه رفته دیگر حال رفتن ندارد

ملانصرالدین به التماس افتاد و گفت:رحم کن سن و سالی از من گذشته است و خودم نای راه رفتن ندارم دارم از حال میروم مسلمان

اما التماسها و عز و جزهای ملا فایده ای نداشت مرد قلچماق کره اسب را روی کول ملانصرالدین گذاشت و با شلاق زد به لمبر او و راهش انداخت

ملانصرالدین تا جایی که توانست زور زد و به هر جان کندنی بود کره اسب را به مقصد رساند و همین که کره را زمین گذاشت از زور خستگی غش کرد

 بعد از مدتی ملا به هوش امد مرد رفته بود و کره اسب را با خودش برده بود

 ملا دستهای خود را رو به اسمان گرفت و گفت:خدایا یا من نتوانستم وضعیتم را درست برایت تشریح کنم یا تو وضعیت مرا درست نفهمیدی من از تو الاغی خواستم تا سوارش شوم تو برایم کره ای فرستادی که سوارم شود؟؟؟

گاه نیایش همه ادمها را دعا کن

گاه نیایش حتی یک ساقه شکسته علف را نیز فراموش نکن

گاه نیایش به همه کائنات فکر کن

من و تو و او همه کائنات همبسته ایم

اگر یکی از ما زمین بخورد همه ما به زمین میخوریم

اگر ساقه علفی در باد بشکند پاره ای از وجود ما در باد شکسته است

نیایش تو نباید شبیه نیایش ملانصرالدین باشد

وگرنه نتیجه عکس خواهی گرفت

به امید روزهای خوشبختی....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:27  توسط مامی خرگوشه  | 

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
سلام بازم من اومدم اما این دفعه با دفعه های پیش اومدنم فرق فوکوله خدا کنه همیشه اینجوری ویام ....

اول از همه اینکه سه روزه رفتم مسافرت اونم از نوع تهوع اورش تو راه که خیلی بهمون سخت گذشت شبی هم که رسیدیم من دل درد شدید گرفتم و رفتم بیمارستان بعد از کلی عکس و سونوگرافی و ازمایش اقایون باشخصیت دکتر تشخیص دادن که بنده اپاندیس جانم در حال انفجار میباشد و جانمان در خطر افتاده و همین الان باید بروم اتاق عمل پاپی خرگوشه رو میگین عین برج زهر مار شده بود به اقای دکتر باشخصیت با اتیکت گفتم دکتر جان من که اپاندیس نداشته بیدمالبته دروغ مصلحتی بود ها.....فقط خواستم ضایعش وکنم کلی حال داد و دوباره رفتم همون مراسم قبل رو انجام دادن و دکتر جان فرمودند کیست داری و باید تا صبح عمل شوی اگر نه خونریزی داخلی و از این حرفها در پیش داری خلاصه از دکتر اصرار و از من انکار که من عمل نمیشم و دکتر جانم گیررررررررررر که برای من مسئولیت داره  خلاصه دیدم با این یارو کل کل کردن فایده نداره گفتم پس من برم شوهر جانمو که از ترس غش کرده جمع و جور کنم ویام و بعدشم د بدو که رفتیم فرار کردم و با پاپی خرگوشه برگشتم هتل اما قسمت جالب ماجرا ابولانس سوار شدن من بود کلی هر هر و کر کر راه انداختم پاپی خرگوشه هم شاکی بود و هی دعوام میکرد میگفت بابا دارن میبرنت اتاق عمل حالیت نیست؟ تو همون اوضاع احوال در امبولانس وا شد و نزدیک بود من پرت شم بیرون و دوباره کلی پایه خنده بود ولی خدایش خیلی دلم درد میکرد جوری که چند بار گلاب به روتون از درد بالا اوردم و نمیتونستم تکون بخورم البته قبلا هم سابقه یه همچین درد وحشتناکی رو داشتم ولیخوب نفهمیدیم دلیلش چیه؟؟؟

روز دومم که معده جانمون کلی تعجب از خودش در کرد و غذاهایی میخوردم که تو عمرم اسماشونم نشینده بودم

روز سومم که برگشتیم و دوباره تو راه کلی بهمون سخت گذشت

داستان سایه بده و سایه خوبه به اینجا ختم شد که مثل همون تو قصه ها سایه خوبه برنده شد و فعلانم تصمیم نداره که بره

یه روز تو همون ایام عید بود داشتم خونه رو تر و تمیز میکردم که پاپی خرگوشه زنگ زد و گفت دوستت اومده اینجا هر چی فکر کردم نفهمیدم کی میتونه باشه که گفته دوستت اخه پاپی خرگوشه بیشتر دوستای منو میشناسه داشتم فکر میکردم که گفت دوست وبلاگیت  هی فکر کردم کی میتونه باشه شبنم که نیمیتونست باشه چون صبحش داشتم باهاش میچتیدم بهانه هم که قائداتا نبود به علی جون م که نمیگفت دوست وبلاگی  ایده هم که تازه رسده بود ایران پس ک میتونست باشه؟اونم نامرد منو گذاشته بود تو خماری گفتم صبر کن الان میام پایین گفت نه داره میاد بالا گفتم حالا اسمش چیه؟؟گفت صدف باورم نمیشد گفتم راست میگی؟الان کو؟گفت در و باز کنی پشت دره خلاصه که رفتم و دیدمش و کلی خوشحال شدم واسه خودم تازه میفهمم نازلی و دوست جون اون روز که قرار بود همدیگه رو ببینن چه حالی داشتن  صدفی جونم مرسی که اومدی و بهم سرزدی باور کن خیلی خوشحال شدم

و دیگر اینکه ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به ان شادمانی بی سبب میگویند با اینهمه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی اهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان

اینم عکسای میمی خرگوشه داغ داغ ...

بازم یه شب طلایی دیگه یه ارزوی کال دیگه یه عالمه حرف نگفته دیگه...

خدایا این اروز های کال رو از ما نگیر این شادی و رویاهای محال رو خدایا لبخند قسمت همه قلبهای پاکه شادی پشت لبخند رو از هیچکس نگیر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:36  توسط مامی خرگوشه  | 

چهارشنبه نهم فروردین 1385
شده یه وقتایی به اون نقطه برسی که ببینی هیچکدوم از ادمای دور و برت ظرفیت هیچی رو ندارن

شده به اون نقطه برسی که هر کاری واسه هر کسی انجام میدی یا ازت دلخور میشه یا میزاره به حساب وظیفت؟

چرا ما ادما اینجوری هستیم؟قدر هیچی رو نمیدونیم وقتی کسی برامون مایه میزاره فکر میکنیم وظیفشه ؟؟

وقتی یه قدم میاد طرفمون هزار فرسنگ فاصله میگیریم؟

تا بهمون اعتماد میکنه از پشت بهش خنجر میزنیم؟

تا بهمون میگه فلانی خیلی خاطرتو میخوام جو میگیردتمونو و جو زده میشیم؟

چی ازمون کم میشه اگه یه کم با طرف مقابلممون راه بیایم؟میمیریم؟

اگه همه ادما اینجوری بودن اگه همه یاد میگیرفتن جواب محبت کسی رو با گوشه کنایه ندن اگه همه از تو حس بیرون میومدن اگه هر کسی موقعی که داشت کاری رو انجام میداد فکر میکرد اگه همون کارو با خودش بکنن چه احساسی میتونه داشته باشه چی میشد؟نه؟ شاید اون موقع هیچکس دلش از کار کسی به درد نمیاومد شاید اون موقع دیگه صدای شکستن قلبی شنیده نمیشد شاید اون موقع نگاه ادما نسبت به زندگی تغییر میکرد شاید اون موقع دنیا بهشت میشد نه؟؟؟

دیگه حالم داره از خودم بهم میخوره ....بس که احمقم ....

می می خرگوشه خیلی بزرگ شده بزرگ و فضول ....شاید عکساشو گذاشتم نمیدونم فعلا هیچ تصمیم خاصی ندارم

روابط با پاپی خرگوشه فعلا حسنه ست ترجیح میدم کاری باهاش نداشته باشم و به حرفا و کاراشم فکر نمیکنم که بخوام ناراحت بشم فعلا میزارم بتازه شاید بعدا یک فکر اساسی در موردش کردم

میخوام عوض شم دیگه نمیخوام هیچکسو دوست داشته باشم واسه هیچکسم دیگه مایه نمیزارم میخوام خودمو فراموش کنم خودمو قلبمو احساسمو ارزوهای کالمو  همه خاطره هامو نمیخوامشون دیگه نمیخوامشون چه فایده وقتی من برای چیزی ارزش قایلم و دیگران این حسو ندارن که هیچ هی هم انگشت مالیش میکنن؟

هنوزم دلم میخواد بمیرم .... از تغییر خیلی بهتره  سایه ای که در راهه رو اصلا دوست ندارم من همین سایه رو دوست دارم اما انگار چاره ای ندارم باید عوض شم تا انقدر ضد حال نخورم از همه  اگه بتونم این اخلاق گند محبت امیزو از خودم بکنم خیلی چیزا عوض میشه برای همه عزیز میشم هر چند دیگه کسی برام مهم نخواهد بود

نمیدونم چی میخواد پیش بیاد ولی از اینکه انقدر اطرافیانم احساسمو له کنن عذاب میکشم وقتی میگم اطرافیان منظورم به هیچکس خاصی نیست منظورم همه ادمای دور و برمه من که نمیتونم اونارو عوض کنم بهتره خودم عوض شم فکر کنم این بهترین راه باشه نه؟

حالا اگه شما راه حل بهتری در نظر دارین بگین ممنون میشم .....

منتظر یه سایه سخت و بی احساس که هیچکسو دوست نداره باشین .......یه سایه تاریک یه سایه سرد یه سایه سیاه .....یه سایه مثل همه سایه های دنیا

تا حالا اسم وبلاگم بود مثل هیچکس چون یه بنده خدایی یه بار بهم گفته بود تا حالا هیچ سایه ای به گرمی تو ندیده بودم گفته بود هیچ سایه ای ندیده بودم که انقدر نورانی باشه گفته بود تو تنها سایه نورانی هستی که نه تنها تاریک نیستی بلکه نور هم میتابانی فکر کنم حالا باید دنبال یه اسم دیگه واسه وبلاگم باشم اونی که این حرفا رو بهم زدی حالا بیا و تماشا کن که چی میخواد بشه این سایه نورانیت.....

وقتی بچه بودم شبا که میخواستم بخوابم مامانم برام قصه میگقت از این قصه های من در اوردی قصه سایه بده و سایه خوبه میگفت یکی بود یکی نبود یه سایه خوبه بود که عین فرشته ها پاک و مهربون بود سایه خوبه همه رو دوست داشت با همه مهربون بود همیشه دست و صورتشو میشست و همیشه با همه با مهربونی برخورد میکرد و همه هم دوسش داشتن اما یه سایه بده بود که همیشه صورتش کثیف بود هیچکی دوسش نداشت اونم هیچکی رو دوست نداشت همیشه تنها بود با هیچکی مهربون نبود و خلاصه خیلی دختره بدی بود قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید حالا تو میخوای کدوم سایه باشی؟منم میگفتم سایه خوبه که عین پریها بود اما مامی جونم حالا میخوام اون سایه بده باشم همونی که صورتشو هیچوقت نمیشست همونی که هیچکی رو دوست نداشت همونی که همیشه تنها بود اینهمه سال سعی کردم سایه خوبه تو قصه ها باشم هیچی نشد حالا یه کم سایه بده میشم ببینم چی میشه خوب؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:21  توسط مامی خرگوشه  | 

دوشنبه هفتم فروردین 1385
وقتی اونگ خاطره ها

 در گوشم فریاد میزند

وقتی بر فراز بام ها می ایستم و

دست نوازشگر صبح

شمیم بابونه را به مشامم میرساند

وقتی باد بادکها

در تار و پود اسمان زیبایی پروازشان را به رخم میکشند

به یاد میاورم که هستم

وقتی کهنه زخم هایم سر باز میکنند

وقتی بغضهای نشکسته ام بودن را از یادم میبرند

تنها یک لبخند برای گشودن دریچه دلم کافی ست

و تو ان لبخندی

ان امید دوباره زیستن

ان رایحه دلنشین بابونه

کاش میدانستی

که در لحظه لحظه وجودم

کسی انگار

ترنم شیرین نام تو را تکرار میکند

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:54  توسط مامی خرگوشه  | 

چهارشنبه دوم فروردین 1385
سلام اینم اخرین پست من دیگه نمینویسم البته فعلا معلومم نیست تا کی؟؟؟شاید یه روزی دوباره برگشتم و نوشتم نمیدونم اما حالا حالا ها نمیام

مثل همیشه دلم گرفته و خسته ام بازم تنهای تنهای تنهای تنهام اینهمه گفتم تنها شاید بفهمین چقدر تنهام

دیگه دارم به اخرای خط میرسم دیگه همه چی داره تموم میشه صبرم طاقتم تحملم همه چی دارم تموم میشه میدونم پوست کلفت تر از این حرفام و هیچیم نمیشه بهش قول دادم شاد باشم بهش قول دادم تحمل کنم اما کاش میدونست چقدر قلبم درد میکنه  و تنها شادی تو تمام روزام همون شب طلایی بود ولی اونم گذشت مثل همه بدبختی ها و شادی هایی که میگذرند و فقط خاطره هاشون میمونه بهش قول دادم شاد باشم اما چه جوری؟

دیگه نمینوسم چون اصلا حالشم ندارم دیگه هیچ اتفاقی برام نمیفته نمیدونم چی میخواد بشه نمیدونم ......

کاش این دلگرفتگی من یه علاجی چیزی داشت اما نداره که لعنتی

بیخیال فقط جون هر کی دوست دارین هر خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین 

قراره برای ۱۰ عید بریم مسافرت اصلا دلم نمیخواد برم ولی مجبورم کاش تصادف کنیم من بمیرم نمیخوام این روزای گند قشنگی بهترین شب زندگیمو ازم بگیرن

خلاصه که از همتون ممنونم به خاطر همه چی دلگرمیهاتون حرفاتون نگرانیهاتون ببخشید اگه همیشه دلم گرفته بود ببخشید اگه همیشه اشکیتون میکردم یا دلتون از خوندن پستام میگرفت  خلاصه هر چی دیدین حلال کنین

روزاتون پر از شادی و لباتون پر لبخند باشه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:51  توسط مامی خرگوشه 

چهارشنبه دوم فروردین 1385

تو میدانستی نوشتن را به شرطی میخواهم که کلامم عطر نفسهای تو باشد؟

شاید نمیدانستی غرورم را در قول و زنجیر دلت کرده ام که نکند تورا از من دور کنند؟

تو میدانستی این دختر سرگردان همان دختری است که همیشه عشقش را در

پستوی دلش پنهان میکرد؟ تا که مبادا سودای از عشق وجودش را بروباید ....؟

تو میدانستی !

خسته ام ... خسته تر از همیشه

تو میدانستی شانه هایی میخواهم که تکیه گاه خستگی هایم باشد .

من دلی میخواهم که دل به بودنم بسپارد .... دستی میخواهم که نوازشگر شب گریه هایم

باشد ... و تو آن دستی ... تو آن نجوای شیرینی که گر نباشی گریه امانم نخواهد داد و من

دربهت نا باوری هایم هق هق نفسهایم را که از گلویم و در تپش ضربان قلبم بردلم میآید را

بی تو نمیخواهم....اگر تا همیشه سهم من از تو انتظار شود

اگر مجبورشوم تا آخر عمر سکوت کن

 اگر قرار باشد که همیشه فقط مهمان دلم باشی و

دلم را به امانت پیش خودت نگه داری اگر...

نه میدانم که دلم را در امن ترین

جای دلت نگه میداری ... همان گونه که من نیز ...


میدانم که نگاهم را به انتظار وحی کلامت نمیگذاری میدانم که شاید دیر،

ولی روزی صاحب خانه ی دلم میشوی ... میدانم که میمانی ….

مي دانم كه روزي در همين دستان من جان خواهی گرفت و با من سخن خواهي گفت ...

برای هميشه من گفتن هايم را عادت داده ام تا که از کسی بگويند که با اسمش نفس

مي کشم بودن را ! من نفسهايم را عادت داده ام تا که به روز آمدنش بيايند و بروند !

مي داني که تا به اندازه رسيدن طلوع خورشيد تمام انتظار شب را پلک برهم نزده ام !‌؟

صداقت نوشتهايم روزی معنی پيدا مکند که نيمه ديگرم شده باشی ... روزی

که ميايی ....ميمانی...

بمان من هم میمانم تا ابد "سایه ات" میما نم ،

و تو دیگر تنها نیستی من با توام تا آخر دنیا

بمان ... میمانم ..

میمانم تا ابد " سایه ات " میما نم ... م . ی . م . ا . ن . م.

پ.ن:من این پستو  رو به هیچکس تقدیم نکردم پس بعضی ها جو گیر نشن بعضی ها هم فکرای بی خودی نکنن هیچ خبری نیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:38  توسط مامی خرگوشه