دلم برای بابا و مامانم تنگ شده مسخره است نه؟روزی صد بار دارم باهاشون حرف میزنم اما دلم براشون تنگ شده خیلی از هم دور شدیم مامانم که تمام وقتش مال احترام ججونه و تمام فکر و ذکرشم احترامه بابامم خیلی نگران دلدردامه واسه همین زیاد باهام حرف نمیزنه از خودش واسم محبت در نمیکنه این هفته وقت اسکن و ام ار ای دارم اونم بیچاره هم که دلش مثل دل گنجیشک میمونه داره سنکوپ میکنه و گفت اگه بازم معلوم نشد دل دردت واسه چیه میریم تهران امشب قراره برم خونشون ولی میدونم بازم دلگرفتگیم رفع نمیشه چون اولا احترام جون اینا شام اونجان در ثانی ...من محبت میخوام عشق بابامو که همیشه تو نگاش موج میزد گرمی بغل مامانمو ..اما حالا هیچکدوم اینا رو ندارم مامانم که همش سرش گرم این و اونه و وقتی یاد من میفته که سوژره برای گیر دادن نداشته باشه بابامم وقتی دل واپسه بیشتر از طرف دوری میکنه تا اینکه به دادش برسه
خونه همچنان سرد و سوت و کوره دیروز حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم خودش انگاری تر جیح میده وضعین اینجوری باشه نمیدونم چشه نگین باهاش حرف بزن چون اصلا نمیخواد گوش بده و بگه چشه دلم براش تنگ شده برای مهربونی هاش برای صداش برای لوس بازیهاش برای روزایی که من خرگوش کوچولوش بودم و اونم پیشی من بود که نمیذاشت پیشیهای دیگه منو بخورن حالا همه چیزمون از هم جدا شده قبلانا بدون من غذا نمیخورد اما حالا...بدون من نمیخوابید و اگه تا صبحم میشد منتظر میموند تا منم بخوابم اما حالا.....دیشب وقتی داشتم میرفتم بخوابم ازش پرسیدم دیگه دوسم نداری؟جوابمو نداد برای اولین بار بود که جوابمو نمیداد همیشه میگفت چرا ولی مثلا الان قهمرم یا حوصله ندارم حالا هرچی ولی میگفت که دوسم داره اما حالا.....
چقدر زندگیم فرق کرده قبلانا میشستیم باهم به اینکه بقیه چقدر غرق کارن و خوشی و احساسشونو فراموش کردن میخندیدیم اما حالا خودمونم مثل بقیه ایم به قول علی جون جبر زمونه است
وقتی بچه بودم شبا میرفتم بین مامان و بابام میخوابیدم سرمو میزاشتم تو بغل بابام و لنگامم مینداختم رو شکم مامانم تا خود صبح چه جای امنی داشتم اما حالا اونم ندارم انقدر ازشون دورم که حتی وقتی باهمیم نمیتونم پیششون بشینم چه برسه تو بغلشون
وقتی بچه بودم عین یه بچه خرگوش لوس و نرر شبا خودمو میچپوندم تو بغل بابام و پاهای یخ کردمو به زور لای پاهای گرمش جا میدادم و تا صبح میخوابیدم
کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم
کاش تو همون ۵ ۶ سالگی باقی میموندم
اون موقع ها هر وقت میرفتم خونه داییم اینا جام یا تو بغل داییم بود یا تو بغل پسر داییم تنها چیزی که تغییر نکرده همینه هنوزم وقتی میرم خونه داییم اینا تو بغل داییم میشینم همچی منو بو میکشه که کلی حال میکنم و محکم بغلش میکنم
دلم برای خونمون اتاقم بچه گی هام خاطره هام تنگ شده حالا وقتی میرم خونه مامانم اینا یه غریبه ام هیچی جای خودش نیست خونه خیلی تغییر کرده انگاری اونم بزرگ شده و من دیگه این خونه رو نمیشناسم کاش خونمون لااقل همونجوری بود
اتاقمم قابل شناسایی نیست یه وقتایی شک میکنم اینجا اتاق من بود؟هیچ نشونه ای ازش نیست
دلم برای همه مهرونی های دنیا تنگ شده
از اینهمه تغییر متنفرم
کاش همه چی سر جای خودش بود
کاش .....
این دل گرفتگی منم که تمومی نداره
ساره هم داره برگرده مشهد عزا گرفتم
کاش یکی رو داشتم باهاش حرف میزدم شاید سبک میشدم اما ......







