تبليغاتX
مثل هیچکس
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
زندگی ام تاریک و نیمه جان است

پیکرم طراوت خود را در سقوطی بی انتها از دست دادند و تنم ریل قطاریست که بلیطش را ندارم!

تمام نشاطم را در یک حادسه جانگداز از دست دادم و انچه برایم باقیست حسرتی نا تمام است!

هر ان از اشک لبریزم و ارزوهایم به سیاه چال پیوسته اند!

اری عشق هست و گرمی دستهایی که میستایمش اما غم کنار لبخندهایم جاودانه شد!

روزهایم تلخ است و ارزوهایم پلاسیده اند!

لگدهای شیطنت بارم به زباله دان تاریخ پیوسته و من رنجورم از اینهمه درد! از اینهمه نا توانی! از پاهایی که به زمین کشیده میشود! از شعفی که دیگر در خانه ام را نمیکوبد!

اینک لنگ لنگان کوره راه زندگی ام را میپیمایم! و گاه از شبیخون بیرحمانه جنایتی که در حق پیکر نحیفم شده بر زمین میافتم و خاک بر سر میسایم که حق من از زندگی این نبود! هرگز این نبود!

در هر قدم ناقصم از خود م خدایی که هرگز ندیدمش هزار بار میپرسم اخر چرا؟؟ به چه جرمی؟

به چه جرمی ارزوهایم و نشاط روزهای جوانیم را از من دزدیدی؟

وقتی که نا توان و بی پناه درمانده پس کوچه های شهری دور بودم دل زمین برای یتیمی ام نسوخت و اسمان قطره ای هم نبارید!

هر بار هر روز هر لحظه که تازیانه به روزهایم کوفتند و من تاوان مرگبار اشتباهات دیگران را دادم هیچ کوهی نلرزید!

ان صبح سیاه که سقوط کردم در تقویم هیچ خدایی ثبت نشد~

چرا زمین دهان باز نکرد تا اینهمه نامرد را در خود ببلعد؟

چرا اسمان از خشم رعدی نیاورد تا در عصیان بی گناهی من این همه وحشی صفت را به اتش بکشد؟

چرا پرنده ای بالهایش را به معصومیت طفل کوچکم برای نجات مادری که به چنگال مرگ میرفت وام نداد؟

بهت زده ام از پاهایی که ناتوانند! از اقیانوس بی کران ارزوهای کالم که کویر شد!

چقدر دورم از دختر رویا فروشی که هر لحظه در گردابه اندوه فروتر میروفت و بیشتر رویا میکاشت!

چه دورم از انهمه امید بی پایان! از پاهایی که همه شهر را با تمام خستگی اش سلام میداد!

چیزی ندارم از خودم! نگاه تو تنها دلیل بودن من است!

دریغم مدار..........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:0  توسط مامی خرگوشه  | 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
دلم چند روزه خیلی گرفته!

حالا میتونم راه برم با پاهایی که به زور رو زمین کشیده میشه!

درد لحظه ای امونم نمیده! خسته ام از این تکرار مداوم دردناک!

با دکترم خیلی حرف میزنم اون بهترینه و من بهش ایمان دارم. میگه باید دیگه عادت کنم. میگه من بیش از حد مقاومت کردم میگه هیچکس با اسیبی که من دیدم نمیتونه راه بره میگه از نظر علمی تو فلجی و هیچ علمی نمیتونه راه رفتنمو توجیح کنه!

چند وقت پیش رفتم بهزیستی کمیسیون پزشکی داشتم دکتر اونجا عکسا رو دید و پرسید من با صاحب عکس چه نسبتی دارم وقتی گفتم این عکسهای منه داشت شاخ در میاورد و یه ساعت معاینه ام کرد و همش میگفت غیر ممکنه!

میگفت من به معجزه اعتقاد ندارم ولی نمیفهمم چه طور ممکنه! ۸۰درصد نخاعت اسیب شدید دیده عصب های پات قطع شده شکستگی استخوانهای پاو کمرت زیاده ! میگفت اصلا راه رفتن برام خوب نیست و به پلاتینهایی که تو بدنمه فشار میاد!

خاک تو سر من کنن که راه رفتن مونگولیم بزرگترین هنرمه!

دلم پره از همه عالم دلم پره! پر از تنفر و انزجار

از دوست بیخودم که از وقتی با پسر داییم ازدواج کرد دیگه ندیدمش و یه زخم قدیمیو برام تازه کرد!

از ننه بیشعورم که نه خودش برام مادری کرد نه گذاشت کسی کنارم بمونه!

از پدر بی ارادم که انقدر بدبخته که از ترس زن چاله میدونیش نمیگه دختر فلجم الان کجاست!

از زن داییم که یه عمر عین یه بت پرستیدمش اما از وقتی مریض شدم از ترس مادر نامادرم فراموشم کرد و دیگه حتی اسمم نبرد!

از مادر بی مهرم متنفرم! متنفرم! همه از ترس اون منو از یاد بردن! منم یه روزی تو جمعشون بودم منم باهاشون میخندیدم و با غمهاشون غم دار نه تب دار شدم!

حالا من اینجا تنهام تنهای تنها!

هیچکس سراغمو نمیگیره! تلفنم زنگ نمیخوره! در خونم باز نمیشه! حتی اگه از درد .و تنهایی بمیرم

هیچکس از خودش نمیپرسه حالا سایه مریض سایه بدبخت روزاشو چه جوری شب میکنه؟

طردم کردن! به جرم پلیدیهای قلب یک زن!

درد دارم درد دردهایی که هیچ مرحمی نداره!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:30  توسط مامی خرگوشه  |