تبليغاتX
مثل هیچکس
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
سلام

خیلی خسته ام خسته خسته

تاوان سنگینی دارم پس میدم

پس کی قراره این کابوس تموم بشه؟

هر روز دارم میجنگم با درد با پاهایی که جاموندن با یه عالمه ارزو با تنهاییم! تنهاییم!

کی میفهمه من چی میگم و چی میکشم؟

می باور میکنه؟ به همون خدا من نمیخواستم خودمو بکشم تگه میخواستم خودمو دیگه از اون بالا پرت نمیکردم که! چندتا قرص برنج و خلاص...

من جرات از این بالا پریدن رو نداشتم و ندارم و نخواهم داشت

خودمم نمیدونم چه جوری اینطور شد! کی باورش میشه وقتی از بالای تراس اویزون بودم خودم خواب بودم و فقط اردوانمو صدا میکردم؟

کی باورش میشه وقتی پرت شدم پایین خودم نمیدونستم!!

دلم لک زده واسه اینکه مثل قدیما گلمو بغل کنم و برم تو خیابون

دام لک زده واسه یه روز که این تن زخمی درد نداشته باشه

دلم لک زده واسه روزی که دست پسرمو بگیرم و باهاش تو پارک وسط علفا بدوم و بازی کنم

چه بازی غریبی داری خدایا مگه پسر کوچولوی من چه گناهی کرده بود که پاهای مامانشو ازش گرفتی؟

پسر من چه گناهی کرده بود که باید بهترین روزای زندگیش دیدن مریضی مامانش باشه؟

چرا اون باید از مامانش مراقبت کنه؟

چرا ؟؟مگه پسر من چند سالشه؟یه کوچولوی ۴ساله باید همه دلواپسیش دردی بودن مامانش باشه!

اخه کی میگه این انصافه؟؟

خدایا هر وقت سرت خلوت بود بیا اینجا این حرفا رو بخون ببین سر فرشته کوچولوت چه بلایی اوردی!

یه فکری به حال پسرکم کن این حقش نیست!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:12  توسط مامی خرگوشه  |