<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مثل هیچکس</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 19:18:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ىه نامه واسه تو!</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>حالم از همه به هم میخوره 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمیخواد کسی رو ببینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش تو برنامه نوبت شما که از بی بی سی پخش میشه شرکت کردم موضوع برنامه فرزندخوندگی بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من زنگ زدم و گفتم قوانین کشور ما برای کسایی که میخوان سرنوشت یه بچه رو رقم بزنن کامل نیست و فقط جنبه مالی قضیه رو در نظر میگیرن و صلاحیت روانی اون افراد تحت بررسی قرار نمیگیره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم که خود من ۴ ساله بودم که منو یه خانواده که تحصیلات عالی و رفاه مالی داشتن به فرزندخوندگی بردن اما بعد از یه مدت کوتاه مادر خونده ام همش تهدیدم میکرد که تو رو برمیگردونیم پرورشگاه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگفت شب که خوابی میذاریمت تو گونی و برت میگردونیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بار بابام جلوش در اومد و مامانم داد زد و گفت این بچه هوی منه یا جای این تو خونه است یا جای من!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند هفته پیش رفتم شیرخارگاه امنه تا پروندمو ببینم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی مسئول مربوطه پروندمو گرفت اول خودش حسابی بررسیش کرد و بعد با تعجب گفت اینجا یه چیزی کمه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ادامه داد اون زمان قانون این بود که وقتی بچه ای رو به فرزندی میبردن باید یه سند محضری مبنی بر اینکه ۳/۱ از اموالشونو به نام بچه میکنن تا بعد از فوتشون اون بچه ارثیه داشته باشه به شیرخارگاه بدن اما من این برگه رو ندارم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبتر اینکه وقتی یه بچه گم میشه واسه پیدا کردن خانوادش تو روزنامه اگهی میدن و اون اگهی هم لای پرونده میمونه! کسی واسه من اگهی نداد!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم اگه اون موقع این کارو میکردن کسی دنبالم میومد یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم کسی دنیال من میگشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸ اردیبهشت ۱۳۶۷ تو ایستگاه مینا در خیابان قلهک تهران ساعت ۳ یعد از ظهر یه دختر کوچولو با پیراهن ۴خونه ابی داشت این ور و اون ور میدویید و مامانشو صدا میکرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مغازه دارها اونو میبینن و به کلانتری زنگ میزنن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک انقدر ترسیده بود که حتی اسمشم به  یاد نداشت هیچکس بالاخره نفهمید اسمش فرناز بود یا بهناز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲روز بعد پس از یه سری نامه نگاریهای مربوطه دخترک به شیرخارگاه امنه تسلیم شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچوقت کسی سراغشو نگرفت اما اون هر روز اومدن کسی رو در ذهنش به تصویر کشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر بار که بهش گفتن کسی تو رو نمیخواست تو سر راهی بودی تو بچه ناخاسته ای مادر تو هرزه بود! مصمم تر میشد تا اومدنشونو به تصویر میکشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خیالش اونا رو میدید که اومدن دنبالش و میگن که عمری دنبالت گشتیم میگن که در نبودت اشک ریختیم و واسه پیدا کردنت دنیا رو زیر و رو کردیم میگن که تو خواستنیه ما بودی و هستی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک هر شب به این امید خوابید که شاید فردا.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۰ سال گذشته و هنوزم میگم شاید فردا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم از اردیبهشت متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز فکر کردم چرا؟ و خودمو محکوم کردم! شاید زیاد صدات میکردم! شاید دلم عروسک میخواست و تو نداشتی که بخری! شاید همیشه ازت لباسهای رنگی میخواستم! شایدم چشمهای بیمارم عذابت میداد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی الان دیگه هیچ چی نمیخوام فقط میخوام بغلم کنی فقط میخوام بگی دوستم داری بگی انتقام بلاهایی که سرم اوردن رو میگیری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط بیا و بغلم کن و بگو دوستم داری از ته قلبت! بگو تنهام نمیزاری! بگو من دخترتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگو دختر گلم و بزار من واسه این ۲۰ سالی  که نبودی بغلت کنم بزار تو بغلت زار بزنم و بگم که هیچ وقت خانواده ای نداشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط بیا بیا و پاهامو ببین!بیا و ببین هر روز چقدر درد میکشم بیا تا حرفهای نگفته ام رو بهت بگم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا و به ترسهام گوش بده و بگو دیگه نباید بترسم چون تو اومدی!و مراقبمی! بگو دیگه تنهام نمیزاری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا بغلم کن و منو واسه اولین بار با اسم خودم صدام کن !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 19:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از خونه رویایی ما!</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما اینجا یه خونه رویایی داریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه دنیا که هیچکی ازش خبر نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و اردوان و موشی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما تو دنیای رویاییمون خیلی خوشبختیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی شبا من و موشی به اردی میگیم با یه حرف خاص چند تا کلمه بگه دیشب نوبت حرف میم بود موشی میگفت م مثل مامان مثل موشی مثل میمون حالا تو بگو م مثل؟؟ یهو اردی گفت مثل گاو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم مامانی گاو که با م شروع نمیشه گفت میشه ببین گاو میگه ماااااااااااااا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موشی و اردی دائم بهم میپرن و با هم کلکل دارن بعدشم کلی با هم کشتی میگیرن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبا موقع خواب هم ماجراها داریم! تا من میرم تو اتاق میبینم مثل موش و گربه دارن همدیگه رو با بالش دنبال میکنن! تا اخرین لحظه این ماجراها ادامه داره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقع خواب من میگم شب به خیر اردی کوچولو خوابهای خوب ببینی اونم جوابمو میده اما بعد میگه شب به خیر موشی خواب پنیر ببینی اونم در جواب میگه شب به خیر ببعی خواب علف ببینی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/38.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه انقدر مادر حیونهای مختلف رو شوهر میدن تا خوابشون ببره.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم که همیشه بیخوابی دارم اگه قرص نخورم همینجور تا خود صبح بیدارم همه راهارو امتحان کردم از کتاب خوندن تا گله گوسفندای مردمو شمردن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید دوباره عمل کنم تا جند هفته دیگه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عملا کمکی تو راه رفتنم نمیکنه ولی دکتر میگه شاید از دردات کم بشه! البته دلیل اصلی عمل کسیت هاییه که پشتم در میاد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها رو میگم که بگم خوبم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبا وقتی از پشت نفس موشس و از جلو نفس اردی میخوره تو صورتم احساس خوشبختی میکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی بدجوری گریه میکنم این زندگی رویایی همونچیزیه که من همیشه میخواستم ولی چرا باید اینجوری باشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا همه اینا فقط تو رویاست؟ چرا ما نمی تونیم تو جامعه هم همینطور خوشبخت باشیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا کسی طاقت دیدن ما رو نداره؟ چرا باید از همه قایم باشیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اگه کسی بدونه ما با همیم قیامت به پا میشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا ما با هم خوشبختیم! ما عاشق همیم ! یه عشق واقعی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 20:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلنوشته</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>زندگی ام تاریک و نیمه جان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیکرم طراوت خود را در سقوطی بی انتها از دست دادند و تنم ریل قطاریست که بلیطش را ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام نشاطم را در یک حادسه جانگداز از دست دادم و انچه برایم باقیست حسرتی نا تمام است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر ان از اشک لبریزم و ارزوهایم به سیاه چال پیوسته اند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اری عشق هست و گرمی دستهایی که میستایمش اما غم کنار لبخندهایم جاودانه شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهایم تلخ است و ارزوهایم پلاسیده اند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لگدهای شیطنت بارم به زباله دان تاریخ پیوسته و من رنجورم از اینهمه درد! از اینهمه نا توانی! از پاهایی که به زمین کشیده میشود! از شعفی که دیگر در خانه ام را نمیکوبد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینک لنگ لنگان کوره راه زندگی ام را میپیمایم! و گاه از شبیخون بیرحمانه جنایتی که در حق پیکر نحیفم شده بر زمین میافتم و خاک بر سر میسایم که حق من از زندگی این نبود! هرگز این نبود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر قدم ناقصم از خود م خدایی که هرگز ندیدمش هزار بار میپرسم اخر چرا؟؟ به چه جرمی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به چه جرمی ارزوهایم و نشاط روزهای جوانیم را از من دزدیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که نا توان و بی پناه درمانده پس کوچه های شهری دور بودم دل زمین برای یتیمی ام نسوخت و اسمان قطره ای هم نبارید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر بار هر روز هر لحظه که تازیانه به روزهایم کوفتند و من تاوان مرگبار اشتباهات دیگران را دادم هیچ کوهی نلرزید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ان صبح سیاه که سقوط کردم در تقویم هیچ خدایی ثبت نشد~&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا زمین دهان باز نکرد تا اینهمه نامرد را در خود ببلعد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اسمان از خشم رعدی نیاورد تا در عصیان بی گناهی من این همه وحشی صفت را به اتش بکشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا پرنده ای بالهایش را به معصومیت طفل کوچکم برای نجات مادری که به چنگال مرگ میرفت وام نداد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهت زده ام از پاهایی که ناتوانند! از اقیانوس بی کران ارزوهای کالم که کویر شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دورم از دختر رویا فروشی که هر لحظه در گردابه اندوه فروتر میروفت و بیشتر رویا میکاشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه دورم از انهمه امید بی پایان! از پاهایی که همه شهر را با تمام خستگی اش سلام میداد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی ندارم از خودم! نگاه تو تنها دلیل بودن من است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دریغم مدار..........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 10:29:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از من</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>دلم چند روزه خیلی گرفته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا میتونم راه برم با پاهایی که به زور رو زمین کشیده میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درد لحظه ای امونم نمیده! خسته ام از این تکرار مداوم دردناک!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با دکترم خیلی حرف میزنم اون بهترینه و من بهش ایمان دارم. میگه باید دیگه عادت کنم. میگه من بیش از حد مقاومت کردم میگه هیچکس با اسیبی که من دیدم نمیتونه راه بره میگه از نظر علمی تو فلجی و هیچ علمی نمیتونه راه رفتنمو توجیح کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پیش رفتم بهزیستی کمیسیون پزشکی داشتم دکتر اونجا عکسا رو دید و پرسید من با صاحب عکس چه نسبتی دارم وقتی گفتم این عکسهای منه داشت شاخ در میاورد و یه ساعت معاینه ام کرد و همش میگفت غیر ممکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگفت من به معجزه اعتقاد ندارم ولی نمیفهمم چه طور ممکنه! ۸۰درصد نخاعت اسیب شدید دیده عصب های پات قطع شده شکستگی استخوانهای پاو کمرت زیاده ! میگفت اصلا راه رفتن برام خوب نیست و به پلاتینهایی که تو بدنمه فشار میاد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاک تو سر من کنن که راه رفتن مونگولیم بزرگترین هنرمه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم پره از همه عالم دلم پره! پر از تنفر و انزجار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دوست بیخودم که از وقتی با پسر داییم ازدواج کرد دیگه ندیدمش و یه زخم قدیمیو برام تازه کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ننه بیشعورم که نه خودش برام مادری کرد نه گذاشت کسی کنارم بمونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پدر بی ارادم که انقدر بدبخته که از ترس زن چاله میدونیش نمیگه دختر فلجم الان کجاست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از زن داییم که یه عمر عین یه بت پرستیدمش اما از وقتی مریض شدم از ترس مادر نامادرم فراموشم کرد و دیگه حتی اسمم نبرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مادر بی مهرم متنفرم! متنفرم! همه از ترس اون منو از یاد بردن! منم یه روزی تو جمعشون بودم منم باهاشون میخندیدم و با غمهاشون غم دار نه تب دار شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من اینجا تنهام تنهای تنها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچکس سراغمو نمیگیره! تلفنم زنگ نمیخوره! در خونم باز نمیشه! حتی اگه از درد .و تنهایی بمیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچکس از خودش نمیپرسه حالا سایه مریض سایه بدبخت روزاشو چه جوری شب میکنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طردم کردن! به جرم پلیدیهای قلب یک زن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درد دارم درد دردهایی که هیچ مرحمی نداره!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 09:59:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه نامه عجیب فقط واسه خدا</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خسته ام خسته خسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاوان سنگینی دارم پس میدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس کی قراره این کابوس تموم بشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز دارم میجنگم با درد با پاهایی که جاموندن با یه عالمه ارزو با تنهاییم! تنهاییم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی میفهمه من چی میگم و چی میکشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می باور میکنه؟ به همون خدا من نمیخواستم خودمو بکشم تگه میخواستم خودمو دیگه از اون بالا پرت نمیکردم که! چندتا قرص برنج و خلاص...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من جرات از این بالا پریدن رو نداشتم و ندارم و نخواهم داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودمم نمیدونم چه جوری اینطور شد! کی باورش میشه وقتی از بالای تراس اویزون بودم خودم خواب بودم و فقط اردوانمو صدا میکردم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی باورش میشه وقتی پرت شدم پایین خودم نمیدونستم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم لک زده واسه اینکه مثل قدیما گلمو بغل کنم و برم تو خیابون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دام لک زده واسه یه روز که این تن زخمی درد نداشته باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم لک زده واسه روزی که دست پسرمو بگیرم و باهاش تو پارک وسط علفا بدوم و بازی کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه بازی غریبی داری خدایا مگه پسر کوچولوی من چه گناهی کرده بود که پاهای مامانشو ازش گرفتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر من چه گناهی کرده بود که باید بهترین روزای زندگیش دیدن مریضی مامانش باشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اون باید از مامانش مراقبت کنه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا ؟؟مگه پسر من چند سالشه؟یه کوچولوی ۴ساله باید همه دلواپسیش دردی بودن مامانش باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه کی میگه این انصافه؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا هر وقت سرت خلوت بود بیا اینجا این حرفا رو بخون ببین سر فرشته کوچولوت چه بلایی اوردی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه فکری به حال پسرکم کن این حقش نیست!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 16:41:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه چی و هیچ چی</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسم تموم شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شوهرم جدا شدم و اردوان رو گرفتم اما فقط تا ۷ سالگی بعدشم که معلوم نیست چی میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳روز بعد از طلاقم از تراس خونه پرت شدم پایین! سقوط ازاد از ۵ طبقه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمردم اما با مرده هیچ فرقی نداشتم!۳روز دیگه میشه ۹ ماه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹ماهه که پاهام جا مونده! ۹ماهه کمرم شکسته! ۹ماهه مریضم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا داری چیکار میکنی؟ حواست هست؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 14:47:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلوت</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;خوابهایی که ندیدم به حقیقت پیوست &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;چشممان بود به ایینه و ایینه شکست&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;ادم از تلخی این تجربه ها میفهمد که به زیبایی ایینه نباید دل بست &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;قسمتم در بدری بود همین است که است &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;در دلم هرچه در و پنجره دیدم بستم &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;راه را بر همه چیز وهمه کس باید بست &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;چمدان بسته ام و عازم خلوت شده ام &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;غزل و خلوت و سیگار &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;و خدایی هم هست...&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;گاهی وقتا فقط تو یه لحظه اتفاق میفته و تو باید همون لحظه تصمیم بگیری اره یا نه؟فرصت یه ثانیه فکر کردنم نداری فقط بگو اره یا نه؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;بالاخره این درس ما داره تموم میشه و این ترم واقعا ترم اخرمه! &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;خدایا چی میشد تو این سال نویی یه حالی به همه میدادی و یه ارزوی کالشونو براورده میکردی؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Mar 2008 22:41:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا تقریبا بیشتر روزو فکر میکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خودم به فردا به ارزوهای چال شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به چیزایی که فکر میکردم هست اما نبود مثل عشق که فقط در حد یه دروغ شاخ دار مطرحه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل زندگی زناشویی که عین صدای دهل شنیدنش فقط از دور خوشه و وقتی بهش نزدیک میشی گوشتو کر میکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه چی ازدواج میکنیم؟ که یکیو داشته باشی که هر روز باهاش جنگ اعصاب داشته باشیم؟ که یکی باشه که دق و دلیهای روزمرموتو رو سرش خالی کنیم؟ که یه بچه بیاد وسط و بشه یه بهانه واسه  ادامه دادن به اصطلاح زندگیمون؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این وسط چی شبیه زندگیه؟ دعواها؟ دروغا؟ خیانتا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی همه زندگی همینه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دلت با من نیست وقتی دلم مال تو نیست وقتی حرف همو نمیفهمیم وقتی هر کدومومموت دلمون به یه چیز دیگه غیر از همدیگه خوشه معنی این با هم بودن چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی محرم دلم نیستی چه فایده که محرم تنم باشی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی به من یگه معنی محرم چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی فکر میکنم و جواب سوالامو پیدا نمیکنم کلافه میشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذشت ! زمان پدر مادرامون گذشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای به حال بچه هامون!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای به حال خودمون!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Mar 2008 10:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقته ننوشتم خیلی وقته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم واسه خودم دنیام و اینجا تنگ شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر حرف کف دلم به گل نشسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر بغض بیخ گلومه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از امروز دوباره مینویسم  دوباره مینویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دفتر زندگیم به ورقهای اخرش رسیده تا چند ماه دیگه همه چی تموم میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه هام پر شده از نگرانی و دلتنگی شوک فردایی نا معلوم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;ديگر چه فايده &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;چيزي به ياد نمي آورم &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;نه از دندان هاي شيري خاك شده &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;پاي درخت سيب و &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;نه از مشق هاي دو خط در ميان عيد و &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;نه از شكاف هاي جمجمه ام &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;صفحه ي سيزده از فصل چهارم تقويم كدام سال سياه بود ؟&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;نمي دانم &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;فقط بعد ها شنيده ام &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;كه يك نفر آمده با دست هاي پر از گچ &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;و روي تخته سياه خيابان &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;كروكي اقبال مرا كشيده و رفته است &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;و بعد ها از عابرين سوال كرده &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;من آن روز &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;با شاخه گلي شكسته ، گوشه ي لبهام &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;سراغ تو را با لهجه ي كدام پرنده گرفتم &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;ديگر چه فايده &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;كه خيره بمانم به سپيدي اين سقف ؟&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;من كه چيزي به ياد ندارم &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;جز اينكه به احتمال قوي &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;ديري است با له شدن الفت گرفته ام &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;و ديگر كسي صداي كشيده اي كه حتي شبيه نام تو باشد &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;از ميان لب هاي من نشنيده ست&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #132f47; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 21:03:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکنجه گاه</title>
<link>http://sayeh21.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>دلم شکسته و قلبم سخت ویران است 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکنجه گاه من اینجا میان دیوان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان اتش کینه میان قهر و غضب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان به رخ کشیدن دین و ایمان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم گرفته و ارکیده ام چه حیران است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دشت عاطفه امروز کویر و طوفان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسم ایینه شکستن غرور&amp;nbsp;و بدبینی است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه ساده است دلم که هنوز سر پیمان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار ما رز سیاه و تگرگ و خاک نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه شد که کاخ خاطره ات اینچنین پریشان است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پری قشنگ دریایی به من میگفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلت به سان کبوتر ز غم گریزان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیک شاهزاده کوچک شهر خوشبختی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالهاست که رفته و یادش به نسیان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش میشد بفهمم از چه گناه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شادی ام رفته سر به گریبان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و جنگل ترد ارزوهایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از چه خاموش و سرد و بی جان است&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330099&gt;هنجارسازهای بی هنجار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چاقو دسته خودش را نمیبرداما چرا نمیبرد؟یعنی نباید ببرد؟نمیتواند ببرد؟به نظر من نکته اصلی همین است یعنی چاقو نمیتواند دسته خودش را ببرد نه این که نخواهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنابراین نمیتوان این ضرب المثل را به حساب نان قرض دادن گذاشت و هر جا که کسی هوای کس دیگری را داشت یا سعی کرد عیب و ایرادهای کار ادمی را که به شکلی به او وابسته است بپوشاند پای این &amp;nbsp;ضرب المثل را وسط کشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گمان من علت اینکه چاقو دسته خودش را نمیبرد این است که تیغه چاقو جوری به دسته اش وصل شده است که تیزی اش هیچ جور به طرف دسته برنمیگرددو اگر چاقویی بسازند که این ایراد را نداشته باشد ان وقت چاقو دسته خودش را هم خواهد برید و اگر بپذیریم که خاصیت چاقو و اصلا علت وجودی ان *بریدن*است چاقویی که به هر دلیل نتواند دسته خودش را ببرد عیب دارد و ناقص است و یک چاقو وقتی چاقویی واقعی و کامل است که بتواند همه چیز را ببرد حتی دسته خودش را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا حکایت دسته و چاقو بر میگردد به حکایت دیگری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما ادمها عادت کرده ایم که همیشه از خودمان تعریف کنیم جرات این را نداریم که عیبها و ایرادهایمان را حتی به خودمان بازگو کنیم و این قضیه هم برمیگردد به این اصل مهمتر که ما اصولا از تعریف و تمجید درباره خودمان خوشمان میاید و بدتر از ان اینکه ما اصولا یاد &lt;FONT color=#cc0000&gt;نگرفته ایم&lt;/FONT&gt; انتقادپذیر باشیم چون ظاهرا گوشهایمان طوری طراحی شده است که فقط تمایل به شنیدن تعریف و تمجید دارد و فرق نمیکند که روزنامه نگار باشیم یا سیاستمدار کارمند دولت باشیم یا کارگر ساده راننده تاکسی باشیم یا مسافر اما در عین حال همیشه برای انتقاد از دیگران اماده ایم و البته به این نکته ظریف هم توجهی&lt;FONT color=#ff0000&gt; نداریم&lt;/FONT&gt; که گوشهای دیگران هم درست مثل گوشهای ما طراحی شده و تمایلی به شنیدن انتقاد ندارد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین من پذیرفته ام که به اشکارا از ضعفها و عیبهای اطرافیانم حرف نزنم چرا که پذیرفته ام چاقو دسته خودش را نمیبرد و نه این که نخواهدبلکه نمیتواندو صلاح هم نیست که بتواند و اصلا تیغه چاقو طوری طراحی شده که دسته اش را نبرد حتی اگر لازم باشدبریدن این دسته و انوقت باید به جای چاقوی مالوف و خودی اره بیاورند از جای دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اگر چاقویی بود یا باشد که جرات و توان و تیزی بریدن دسته خودش را داشت بسا که چنین چاقویی خوش تراشتر زیباتر و ارزشمندتر حتی از گرانبهاترین چاقوهای جهان میشد و چنین چاقویی لابد دسته اش را میبرید به ظرافت و چنان تراش میداد به زیبایی و چنان میاراست به زیور که بی بدیل ترین باشد و چرا نباید چنین باشد و چنین باشیم و چرا چاقوها همیشه دسته چاقوهای دیگر را میبرند اگر ببرند و همیشه هم از سر غیظ. و چرا دست کم به سعه صدر چنین ازمونی را تحمل نکنیم که یک بار هم چاقویی برای بریدن دسته خودش کمر خم کند و اما......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب اگه از این حرفام سر در اوردین که خوش به حالتون و در موردش خوب فکر کنین اگرم سردر نیاوردین که بی خیال شین و خیلی به خودتون فشار نیارین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Aug 2006 11:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sayeh21&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>sayeh21</dc:creator>
<guid>http://sayeh21.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
